در سر عاشق هوای دیگرست!

دوستان من عازم سفر کربلا هستم و به همین مناسبت اول از همه اینکه نایب الزیاره همه عزیزان خواهم بود. و ثانیاً می خواستم به همین مناسبت و به همین بهانه، چند دقیقه ای درباره مولا حسین علیه السلام صحبت کنیم. اگر در دنیای امروز می بینیم که دنیا در بعضی از موارد نا امن شده، رحم و مروت کم شده. گاهاً می بینیم که عشق ها، عشق های پوشالی شده و … هر وقت که من به این چیزها فکر می کنم، فقط تنها چیزی که آرامم می کنه و می خوام بالاترین، زیباترین و نهایت عشق رو بخوام بهش نگاه کنم و به اون دل ببندم، رابطه امام حسین علیه السلام با خداوند هست.

یعنی داستان عاشورا و داستان امام حسین علیه السلام چیزی نبود جز عشقبازی. نهایت عشقبازی رو شما می تونید در قضیه کربلا مشاهده کنید. ما می تونیم بریم تحقیق کنیم در رابطه با تمام عاشق های دنیا. لیلی و مجنون، بزرگترین عاشق ها، بزرگترین رمان های عاشقانه، چه کسانی، چه کارهایی برای معشوقشون کردن، هیچکدوم از اونها به گرد پای کاری که امام حسین در عشقبازی با خداوند کردن، نمی رسن. این رو فارغ از تموم تعصبات، دینی و مذهبی و شیعی میگیم. کلاً شخصیت امام حسین علیه السلام و کاری که در کربلا ارائه دادن، واقعاً فراتر از تموم اون چیزهایی هستش که ما حتی بخوایم به اون فکر کنیم.

ایشون اومدن در راه عشقبازی با خداوند و جان سپاری و اون چیزی که یک فرد عاشقی بخواد به معشوق خودش هر چی داره بده، امام حسین علیه السلام اومدن قوی ترین و والاترین مرتبه این عشق رو به نمایش گذاشتن. و برای همینه که تا همین امروز که هزار و چهارصد و خرده ای سال از اون روز گذشته، نام حسین علیه السلام هنوز زنده هست و هر سال شور و هیجان و تعداد افرادی که دارن به این حرکت می پیوندند، تعداد افرادی که دارن امام حسین علیه السلام رو می شناسن و به ایشون احترام میذارن، بیشتر و بیشتر میشه. از هند گرفته تا اروپا، شرق، غرب، همه ادیان. حتی شما توی اربعین می بینید که از همه ادیان دارن میان و ارادت خودشونو به اون شخصیت بزرگ اعلام می کنن. چرا؟ چون کاری که ایشون کردن، واقعاً بلند مرتبه بود.

شما فرض کنید عاشق یک نفر باشید و می خوای عشقتو به ایشون نشون بدی، چیکار می تونی بکنی؟ ماها مثلاً توی روابط عاشقانه انسانی، براش کادو می خریم، کارهای زیادی براش انجام میدیم. توی ازدواج که خیلی با هم صمیمی میشیم، سندی رو به نامش می کنیم، خونه به نامش می کنیم، هر چی داریم بهش میدیم و … ولی این تا جایی پیش میره که جان ما در خطر نیفته. مثلاً اگه بهمون بگن: آیا حاضری که جون خودتو بدی؟ توی حوادث بله. همچین کاری رو می کنیم. پدر یه خانواده جون خودشم به خطر میندازه برای نجات بقیه. ولی کاری که امام حسین علیه السلام کردن، این بود که هر چی که داشت در طبق اخلاص گذاشتن و گفتن: خدایا بفرمایید. این عشق تقدیم به تو.

و کاری که ایشون می کردن، از روی نا امیدی و اینکه وای گیر افتادم توی این کربلا و حالا چیکار کنم؟ اصلاً اینطور نبود! واقعاً کربلا دو روی سکه داره. یک روی سکه اینه که ما می بینیم که تعداد زیادی لشکر اومدن و امام حسین علیه السلام رو محاصره کردن و با تعداد کم ایشون رو شهید کردن. ولی روی دیگر سکه اینه که امام حسین علیه السلام واقعاً داشتن عشقبازی می کردن. و صحبتی که حضرت زینب می گفتن: چیزی جز زیبایی ندیدم، واقعاً زیبایی و عشقبازی بود کار امام حسین. واقعاً یعنی کسی اون وجه داستان رو نمی دید.

یکی از شاعران عزیز به نام عمان سامانی، شعرهایی که در رابطه با کربلا سرودن، واقعاً من هر وقت این شعرها رو می خونم، اصلاً منقلب میشم. هر کس بخونه منقلب میشه. توی گنجینه الاسرار غزل شماره سی و نه رو بخونید که مثلاً یکی از اونها داستان ضعفر جنی هست که ایشون رئیس جن ها هستن و می خواستن در روز کربلا به امام حسین علیه السلام کمک کنن. برید این شعر رو بخونید که چقدر زیبا به نظم درآورده و هر وقت که من می خونم خیلی اصلاً منقلب میشم. می خواستم توی این ویدیو بخونم، دیدم اصلاً نمی تونم جلوی دوربین بخونم. چون دست خودم نیست، به یه جاهاش می رسه، آدم منقلب میشه و نمی تونه جلوی گریه هاشو بگیره.

داستان این هست که ضعفر جنی میگه: من می خواستم برم صحرای کربلا به امام حسین علیه السلام کمک کنم. رفتم دیدم از چهار فرسخ مونده تا پیش اون شاه عالم، انبیا و اتقیا و صالحان و همه آماده و خاک بر سر زده، شمشیرها در دست و کفن ها پوشیده و همه آماده یاری به امام حسین و توی صف بودن! چهار فرسخ صف! حالا اول شعر اینطور میگه: یک عارفی نیمه شب یهو یاد این قضیه کربلا افتاد و اینکه میگن: ضعفر جنی می خواست کمک کنه و امام حسین کمکشو قبول نکرد، این عارف تا صبح داشت توی ذهنش به این فکر می کرد که چرا ضعفر این کارو نکرد؟ یعنی امام حسین علیه السلام قبولش نکرد؟ ایمان ضعفر قوی نبود؟ چرا امام قبول نکرد؟

و شب توی خواب ضعفر جنی رو می بینه و ضعفر میگه: این اتفاق افتاد که بدونی من چرا نتونستم کمک کنم. گفت: رفتم دیدم چهار فرسخ انبیا و اتقیا و اولیا و متقین همه توی صف بودن و می خواستن کمک کنن، نوبتشون نمیشد! من جرأت کردم، بی ادبی کردم، زدم توی صف و رفتم جلو و رسیدم به شاه عالم امام حسین علیه السلام. و چقدر این شعر زیباست. و می گفت: دیدم که ایشون اصلاً در این دنیا نیستن و فقط با خداوند در حال راز و نیاز هستن. کل این واقعا کربلا یک راز و نیاز عاشقانه با خدا بود.

می گفت: دیدم که شاه در خلوت خودش با خدای خودشون رازهایی دارند و کلی التماس کردم و امام حسین چشماشو باز کردو نگاهی به من انداخت و گفت: تو کی هست؟ چی می خوای؟ گفتم: اومدم که جانم رو فدات کنم، اومدم به آنی اگر بخوای اون لشکر رو نابود کنم و … خیلی قشنگه این شعر. امام حسین علیه السلام میگه: ای ساده. تو که پیر راه نداری، تو فکر می کنی که من اینجا گیر افتادم توی کربلا و مستأصل شدم و نمی تونم کاری کنم؟ فکر می کنی که در چنگ دشمن گرفتار شدم و نمی تونم کاری کنم؟ چون که پیر راه نداری، مرشد و استاد نداری، این خیال های خام رو می کنی!

همین الان قبل از اینکه تو بیایی من با خدای خودم راز و نیازهایی داشتم. در خلوت رازهایی داشتیم و بی پرده داشتم با خداوند صحبت می کردم. تو که اومدی، باعث شدی من بر حقیقت چشم ببندم و چشمم رو به مجاز باز کنم. یعنی به حقیقت اصلی عالم که خداوند هست، چشمم رو بستم و به مجازی که تو هستی و کلاً دنیا و… نگاه کنم. تو منو برم گردوندی و حواسمو پرت کردی. و من دوست و دشمن اینجا نمی بینم. اصلاً تمام ماسوا غیر از خداوند، همه دست به دامان امام حسین علیه السلام شده بودن و امام حسین علیه السلام هم دست به دامان خداوند داشت عشقبازیشو می کرد.

این مطلب هم عالیه:  معرفی مس به طلا و استحاله نیروی جنسی توسط استاد افلاکی

و فرمودن: تو آمدی و از حقیقت چشممو بستی و به مجاز باز کردی که با تو حرف بزنم. نه عزیزم. اینجوری نیست! برو. توی شعر میگه: در سر عاشق هوای دیگر است! من عاشقم. در سرم چیز دیگه ایه. اصلاً دشمن و دوست نمی بینم. هر چی که دارم اومدم تقدیم کنم. برو عزیزم. همین که اومدی کافیه. اینجوری بود که امام ایشون رد کرده بودن. گفته بودن: من نیازی به کمک شما ندارم. تموم انبیا و و اولیا و فرشتگان خداوند همه بودن. همه توی اون صحرای کربلا محشری بود، همه منتظر بودن که کمک کنن. ولی امام حسین می گفت: من اومدم عشقبازی کنم و هر چی که دارم در راه معشوقم بدم.

توی غزل سی و هفت داستان فدا کردن حضرت علی اصغر رو چقدر زیبا به شعر کشیدن. چقدر زیبا هستن این شعرها. واقعاً اگه آدم با حس بخونه و خودشو بذاره توی اون شرایط، ما که نمی تونیم خودمون بذاریم جای امام حسین، ولی ببینیم چطور داشتن عشقبازی می کردن. شاعر میگه: حضرت همه چیزهاشو داده بود، علی اکبر رو داده بود، برادرش رو داده بود. تشبیه کرده بودن به قمار بازی که هر چی داره رو می کنه و امام حسین گفته بود: خوب آخرین در گرانبهایی که در کیسه ام دارم، حضرت علی اصغر هست. ایشون حضرت علی اصغر رو به این در گرانبها رو تشبیه کرده بودن و از کیسه شون درآورده بودن و تقدیم خدا کردن.

اصلاً داستان عشقبازی در کربلا خیلی قشنگه. به نظر من اگر انسان بره عمری صبح تا شب در رابطه کربلا و عشقبازی امام حسین رو بخونه و عشق و اون چیزها رو هی بریزه توی جان خودش، باز هم ضرر نکرده. کلاً کل عالم داره روی این قضیه می چرخه که واقعاً اتفاق کمی نبوده. و در این فصلی که ما داریم میریم، تیر ماه هست، خیلی گرمه و اطرافیان صحبت می کنن که الان گرمه و چرا  الان می خوای بری؟ اصلاً آدم خجالت می کشه بخواد به این چیزها فکر کنه! گرمه؟ سرده؟ غذا هست؟ این حرف ها چیه؟ امام حسین اومده هستیشو در راه خدا داده، و منی که الان می خوام برم زیارت برای ارادت می خوام برم حرم ایشون، بگم: هوا گرمه! زشته واقعاً.

آدم باید عرق سرد روی پیشنویش بشینه که بتونه به گرما و سرما و نوع غذا فکر کنه، به راحت بودن یا نبودن هتل فکر کنه، خیلی زشته به نظر من. خیلی کار زشتیه! که انسان بگه: کی بریم که راحت باشیم؟ کی بریم که خنک باشه؟ اتفاقاً باید توی گرمترین و بدترین حالت طوری بره که حداقل یه ذره از تشنگی صحرای کربلا رو تجربه کنه و بدونه که مولا و بچه ها چی کشیدن.

این رو می خواستم در این ویدیو بگم: هر وقت ما نا امید شدیم از همه چیز در زندگی، هر وقت دیدیم که ظاهر دنیا خیلی تیره و تاره و قتل و جنایت و در یمن دارن بچه ها رو می کشن… هر وقت به نا امیدی رسیدیم، فقط کافیه یه ذره دلمون رو با مولا امام حسین علیه السلام یکی کنیم، یه مراقبه ای بکنیم ببینیم که امام حسین چیکار کردن و زنده بودن عشق رو بتونیم بهش برسیم و واقعاً به این زنده بودن عشق دلمون گرم بشه. واقعاً دل آدم گرم میشه. قدرت می گیره از اینکه اینها چه کسانی بودن؟ چه روح های بزرگی در دنیا بودن؟

الان هم هستن. انسان های بزرگ توی این دنیا هستن، مثل امامان ما، حتی بعد از مرگشون قدرتشون چندین و چند برابر میشه. برای همینه که ما میگیم روح اونها زنده هست و ما می تونیم بهشون توسل کنیم. بنابراین توی این سفر دوست دارم که اگر بخوام پیش ایشون اصلاً روم نشه چیزهای دنیوی از ایشون بخوام. باز هم اون خیلی زشته به نظر من.

من که بزرگ نیستم. ولی از بزرگانی که شنیدم، میگن: خیلی زشته بری پیش یک بزرگی، مثلاً بری پیش یک شاهی و از اون خاک و خاشاک بخوای! پول، خونه، ماشین، زن بده و… خیلی زشته. واقعاً زشته انسان بره پیش همچین مقامی، چیزهای دنیوی بخواد. زشته واقعاً انسان باید خجالت بکشه! بره از ایشون بصیرت بخواد، به ایشون بگه: آقا منو نماز شب خون کن. یه کاری کن که من بتونم شما رو بیشتر درک کنم، روحم به شما بیشتر نزدیک بشه، از عوالم بالا به من بدید. منم تحویل بگیرید، منم قابل بدونید. این چیزها رو بخواهیم.

امیدوارم که همه ما ایرانی ها قدر امام حسین، قدر عاشورا و کربلا رو بدونیم و این نباشه که فقط محدمد به ده روز اول محرم باشه. در کل طول سال قدردان امام حسین علیه السلام باشیم. یکی از چیزهایی که خیلی بزرگان بهش تأکید می کنن اینه که انسان هر روز باید به یاد امام حسین باشه و اگر می تونه هر روز برای ایشون اشک بریزه. حتی اگر شده دو قطره. کولاک می کنه، معجزه می کنه در زندگی.

حوزه آموزش های مس به طلا در رابطه با موضوعات مذهبی نیست. ولی این چیزیه که فراتر از همه مذاهب هست. فراتر از همه مرام ها و اصول اخلاقی هست. خیلی خیلی بالاتره. اگر بالا نبود که یک فرد اثرگذار مثل گاندی که توی هند دویست میلیون نفر به فرمانش بودن و اینقدر نفوذ داشت، ایشون نمی اومد بگه: من اگر چیزی هستم و چیزی یاد گرفتم، از قیام امام حسین یاد گرفتم، می تونستم دویست میلیون نفر رو اون زمان دنبال خودم بکشونم. باید به این شخصیت بزرگ احترام گذاشت.

و انسان همین که بهش فکر کنی، آروم میشی. دیگه اونوقت هیچ چیز نمی تونه دل ما رو به هم بریزه. ترامپ اومد چی گفت، اون اومد چی گفت؟ اینها عددی نیستن! ایثنها اصلاً هیچی نیستن! هیچکدوم از دشمن و… هیچکس هیچ عددی نیست. چرا؟ چون ما امام حسین علیه السلام رو داریم. ما کسی رو داریم که عالم و آدم می خواستن به ایشون خدمت کنن، ولی ایشون گفتن: من عشقبازی رو انتخاب می کنم. نمی خوام توی این جنگ برنده بشم. من عشق رو انتخاب می کنم. چون ایشونمی دونستن خدا کی هست.

نایب الزیاره همه شما عزیزان هستم و لطفا برای من دعا کنید که توی این سفر بتونم رزق های معنوی خوبی از خداوند بگیرم، هم برای خودم، هم اینکه اگر خداوند از این رزق ها آگاهی به من بده، به کاربرهای عزیز تقدیم کنم و اگر چیزی خدا میده، عمری باشه بتونم بیام جلوی این دوربین بتونم برای شما عزیزان به شکل ویدیو ضبط و پخش کنم.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

آیا تمایل ورود به این بحث را دارید؟
اگر تمایل دارید، شرکت کنید!

دیدگاهتان را بنویسید