رئیس کل!

توی این ویدیو در رابطه با رئیس کل صحبت می کنیم. گاهاً شده که ما می خوایم توی زندگیمون یک کاری انجام بدیم. مثلاً یکی می خواد بچه اش رو توی مدرسه ثبت نام کنه یا می خواد یک وامی بگیره یا کار اداری داره و… و مثلاً میگه: من توی این اداره یا بانک می خوام وام بگیرم، رئیسش باجناق فلانیه. برم فلانی رو ببینم که به رئیسش یک سفارشی بکنه. برم فلان اداره یک کار اداری دارم و معاونش با خواهر من توی دانشگاه همکلاس بودن، برم به اون بگم و این کارو بکنم و در عین حال برم دم آبدارچی رو هم ببینم و بگم  یه سفارشی بکن قربون دستت.

هزار جا ما میریم، به هزار جا می سپاریم و سفارش می کنیم. هزار تا کار می کنیم، غیر از اون اصلیه! اون خداوند عالمی که همه چیز در ید قدرت اوست. به همه رو میندازیم، همه کار می کنیم، دم همه رو می بینیم، غیر از اونی که باید دمشو ببینیم، که همه چیز به اذن او و تحت اراده او انجام میشه. به جای اینکه این همه افراد مختلف و بنده های مختلف رو بریم ببینیم، اصلیه رو ببینیم. دم او رو ببینیم. چطور؟ بنده خوبی بودن، نماز خوندن. نماز خوندن! من همیشه میگم. درسته که کاربرهای ما انواع و اقسام ادیان مختلف هستن و احترام همشون هم واجبه، ولی این حرف و عقیده ای که دارم هیچوقت از اون کوتاه نمیام. نماز بزرگترین نشانه عبادت و بندگی خداست. ستون عبادت و بندگی من اینه که نمازم رو بخونم. این دستورالعملی که به من داده شده، نمی تونم اون رو کنار بگذارم و بعد از خودم بخوام که هر کاری بکنم. دستورالعمل باید انجام بشه و حالا یکی از نشانه های بندگی که اصلاً پایه، زیر بنا و ستون اصلی اون هستش.

بقیه چیزها هم همینطور. رزق حلال به دست آوردن، خوب بودن، محبت کردن به پدر و مادر، به همسر، به خانواده، خدمت کردن به خلق بدون چشمداشت. حالا دیگه خیلی داستانش طولانیه. ولی هر کاری که ما بخوایم بکنیم، قبل از اینکه بخوایم دل ببندیم، امید ببندیم به کس دیگری در این عالم، به باجناق رئیس و دختر رئیس و پسر رئیس و همکار و…، دل ببندیم به اونی که همه چیز در دست اونه، به اونی که رزق و روزی رئیس زمینی رو داره میده. بریم پیش رئیس کل کائنات. از اون بخوایم. وقتی پیش اون رفتیم، اصلاً نیازی نیست که از آبدارچی شروع کرده تا x و y و z، دم همه رو ببینیم، به همه رو بندازیم: تو رو خدا اینکارو برای ما بکن، تو رو خدا یه سفارشی بکن. نیازی ما نداریم. اون اقتدار یک فرد با ایمان اینه که کارشو بسپاره به دستان خدا و خودش هم نخواد بپیچونه و خودش هم پاک باشه، مدارکش هم درست باشه توی هر اداره ای هر چیزی.

من خدمت معاف شدم. نمی خوام بگم اون موقع خیلی باخدا بودم. ولی حداقل این موضوع رو اجرا کردم. اون مواقع یک شرایط خاصی بود که به معاف شدن من می خورد. با اینکه حالا داشتیم توی آشناهای دور، کسانی که دستشون توی دولت به یک جاهایی بند هست، اصلاً من نیازی به هیچکس نداشتم. اصلاً به فکرم هم خطور نمی کرد که از کسی بخوام و بپرسم. فقط روز اول رفتم، یه بچه هجده ساله؛ کل تابستون رو به این کار اختصاص دادم. هر روز پرونده ام رو می زدم زیر بغلم و می رفتم اصفهان. اون موقع مرکز نظام وظیفه قائمیه بود. می رفتم می پرسیدم. یه بچه مظلوم. کلاً الان که می بینید سر و زبون پیدا کردم، اون روز هم گفتم: با استحاله میل جنسی بود که استعدادهای من شکوفا شد. حداقل می تونم دو کلمه حرف برای شما عزیزان بزنم. اون موقع خیلی سر به زیر بودم. شلوغ بود، تو سر و مغزشون می زدن و… منم می رفتم یه گوشه می رفتم می پرسیدم: چه مدارکی می خواین؟ اصلاً نمی پرسیدم. یادداشت می کردم، می رفتم و فرداش مدارک رو می بردم. قدم به قدم پیش رفت و یک تابستون طول کشید که من معاف شدم. تا بعدش که من معاف شده بودم، توی یک سازمان دولتی امتحان می گرفتن و امتحانش هم کاملاً قانونی بود که توی دانشگاه اصفهان برگزار شد. عین کنکور. به لطف خدا اونجا هم قبول شدیم، کارمند شدم هفت، هشت سال…

این مطلب هم عالیه:  بترس و بلرز و اقدام کن!

منظور اینکه در حد خودم اونها رو اجرا می کردم و نتیجه می گرفتم. الان هم هیچوقت نشده از کسی بخوام کاری برام انجام بده، هر کار اداری می خواد باشه. می خواد وام باشه، هر چی… به خودم اجازه نمیدم که فلانی بخواد سفارش کنه. فلانی بخواد پرونده منو جلو بندازه. اصلاً دوست ندارم این اتفاق بیفته. چرا؟ چون اون کاری که میشه صاف و زلال انجام بشه، چرا انرژی سیاه و پلید بیام قاطیش کنم؟

مثلاً اگر من بخوام یک صفی رو وارد بشم، اگر اون کسی که جلو صف وایساده، دوست منه و رئیس کل فلان اداره هست و همه بهش احترام می گذارن، اگه اون بگه بیا کنار من وایسا، من نمی خوام این کارو بکنم. چرا؟ چون صد نفر ناراضی پشت سر من هست. چه فایده ای داره؟ ترجیح میدم برم ته صف، نوبتم که شد، انجام بدم. و بالاخره گاهی وقت ها هم از دست آدم در میره ناخواسته. ولی بازم می تونه کاری کنه که نیتش این باشه که توی زندگی درست انجام بده. اون بالایی هواش رو داشته باشه. ما از اون بخوایم. و مطمئن باشید جلوتر از همه کارتون جلو میفته.

توی قضیه خدمت، خوب معاف شدن از خدمت اون موقع خیلی چیز بزرگی بود. البته من الان میگم: جوونها باید حتماً خدمت برن. من خرما خورده ای هستم که دارم منع خرما می کنم. ولی خوب تجربه شخصیم اینه دیگه. میگم: آدم باید هجده سالگی خدمتش رو بره، چون خیلی چیز یاد می گیره. حالا من بخاطر سفری که خارج از کشور داشتم و هفت، هشت سال اونجا زندگی کردم، دیگه از لباس شستن و اتو کردن و غذا پختن و قورمه سبزی و قیمه و چلو مرغ و هر چی که بگید، خدا رو شکر یاد گرفتم و می پزم. قورمه سبزی پختم. یه بار یکی از دوستام، یکی از بزرگترها رو دعوت کردیم، مرد پنجاه، شصت ساله با یکی دیگه بود. اصلاً مونده بودن که این چه قورمه سبزیه! که برای خانمش هم برد. و اصلاً خودمم مونده بودم چقدر خوب از آب در اومد. منظورم اینه که حالا من خدمت نرفتم، جور دیگری جبران شد. سختی های خودمو کشیدم، ولی منظور اینکه از خدا بخوایم. الان اینجا غروبه و اینجا هم صدای کلاغ ها در اومده توی طبیعت و همه دارن ذکر خدا رو میگن. و بریم کم کم آماده بشیم برای راز و نیاز با معشوق خودمون.

1 پاسخ
  1. reza99
    reza99 says:

    درود بر شما به خاطر این حس و حال فوق العاده تون
    این تجربه ی منه توی زندگی که عرض میکنم خدمتتون و با تمام وجودم بهش رسیدم
    که هرچی سرم پیش خداوند پایین تر باشه ، عزت و احترامم پیش انسان ها بیشتره و سرم بالاتر

دیدگاه خود را ثبت کنید

آیا تمایل ورود به این بحث را دارید؟
اگر تمایل دارید، شرکت کنید!

پاسخ دهید