عشق بیش از حد (بی تناسب)

عشق بیش از حد (بی تناسب)

به نام خدا
در این مقاله در رابطه با مفهومی به نام عشق بی تناسب یا عشق نا موزون صحبت می کنیم. عشق نا موزون به حالتی از دوست داشتن و عشق ورزیدن گفته میشه که کسی مبتلا به این نوع عشق هستش، بیش از حد نیاز و به شکل ناسالمی به همسر خودش عشق ورزی می کنه. عموماً خانم ها بیشتر به این موضوع مبتلا میشن، ولی آقایون هم امکانش خیلی زیاد هست که به این موضوع مبتلا بشن. حالا من توی این مبحث روی صحبتم رو با خانم ها قرار میدم. ولی آقایونی که مبتلا به این موضوع هستند هم می تونن از این آموزش استفاده کنن. ببینید وقتی که شما کسی رو دوست دارید، شکل سالم دوست داشتن اینه که در کنار همسرتون، ایشون رو همونطوری که هست، دوست دارید و می پذیرید و ایشون هم شما رو متقابلاً دوست داره و می پذیره و در عین حال که شما همدیگر رو دوست دارید و رابطه عاشقانه ای دارید، در زندگی شخصی و فردی خودتون هم متکی به خود هستید و همه مسؤلیت های زندگی خودتون رو خودتون به دوش می کشید. مثلاً توی یک رابطه سالم آقا کسی هست که نقش مرد جوری هستش که از نظر انجام کارهای منزل، از نظر رسیدگی به کارهای خونه، از نظر کار و زندگی و نظافت خود و همه اون چیزهایی که مربوط به شخص خود اون مرد میشه، کاملاً مسلط و موفق عمل می کنه و خانم هم به همین شکل. در کارهای منزل، در ایفا کردن نقش همسر بودن و مادر بودن خودش بسیار موفقه. یعنی وقت که زن و مرد رو جداگانه بررسی می کنیم، می بینیم به طور جداگانه کاملاً انسان های موفقی هستند. و هیچ گونه از نیازهای شخصی و فردی خودشون رو همسرشون براشون برآورده نمی کنه. مثلاً درسته در خانواده های ایرانی لباس های کل افراد خانواده رو مادر می شوره. یک سری چیزهای بیشتر بحث فرهنگی داره، منظورم نیست. منظورم اینه که مردی که هیچ وقت نمی تونه میز خودش یا اتاق خودش و همه اون چیزهایی که مربوط به خودش هست رو تمیز کنه و همیشه باید خانمش براش تمیز و مرتب کنه. یا اینکه مردی در تصمیم گیری های زندگیش موفق نیست و نمی تونه خودش یک تصمیم مستقل و عاقلانه بگیره. همیشه باید خانمش بیاد و در مواقع تصمیم گیری کمکش کنه و نجاتش بده از مسائل و مشکلاتی که برای خودش درست می کنه. خیلی از آقایون هستن که در بیرون از خونه اونقدر مشکلات و کار و… برای خودشون درست می کنن که اینها فقط و فقط خانمشون می تونه بیاد و این مشکلات رو براشون حل کنه. و بر عکسش هم همینطور. اگر خانمی در چهارچوب صحیح عشق و عاشقی نباشه، دردسرهایی برای خودش درست می کنه، از پس وظایف خودش بر نمیاد و بعدش جوری میشه که مرد همیشه باید بیاد و کارهایی که خانم خراب کرده رو، مرد بیاد درست کنه. و این نشانه های کلی عشق بی تناسب هست. حالا چرا این اتفاق می افته؟ ببینید همه اینها بر می گرده به دوران کودکی و وقتی که زن و مرد خودشون در دوران کودکی و در خانواده خودشون تجربه هایی رو داشتن و توی یک فضای خانوادگی بزرگ شدن که فضای خانوادی سالمی نبوده. مثلاً خانمی که دچار عشق ناموزون هست، اگر برگردیم به زندگی قبل از ازدواج و زندگی خودش، می بینیم که حالت های مختلفی می تونه داشته باشه. مثلاً در خانواده ای زندگی کرده که پدر و مادرش همدیگه رو دوست نداشتن و پدر و مادر واقعاً با هم مشکل اساسی داشتن و رابطه خیلی سردی داشتن، این دختر خانم و این دختر کوچولو در اصل، به عنوان کودک وقتی که در یک خانواده بزرگ میشه، تموم تلاش خودش رو می کنه، یعنی توی ذهن خودش دوست داره که ای کاش من می تونستم پدر و مادرمو عوض کنم و مادر یا پدرمو تبدیل کنم به یک فرد که مادرمو دوست داشته باشه. فرض کنید اگر پدری که پرخاشگره و پدری داره که بلد نیست به مادرش عشق بورزه، این دختر کوچیک توی ذهنش میگه: ای کاش من می تونستم پدرم رو عوض کنم و ای کاش پدرم تبدیل میشد به یک مرد عاشق! و این می مونه توی وجود این دختر کوچولو تا وقتی که بزرگ میشه و به سن ازدواج می رسه. و موقع ازدواج حالا یک اصل کلیشه ای هستش توی روانشناسی که کاملاً درست هست. این هست که: ما همیشه میایم الگوهایی که در پدر و مادر خودمون دیدیم، دوست داریم در زندگی بعد از ازدواجمون هم پیادشون کنیم. دوست داریم نقشی که در کودکی در خانواده بازی می کردیم، همیشه این نقش رو ادامه بدیم. حالا فرض کنید این دختر در شرایطی بوده که پدرش نامهربان و بد اخلاق بوده و مادرش هم همیشه بهش ظلم میشده. و ای دختر از طرفی پدرش رو دوست داشته عوض کنه و نمی تونسته و از طرفی مرهم درد مادرش بوده. مثلاً این مادر هر وقت خواسته درد دل کنه، با این دختر درددل می کرده. می گفته: بابات منو می زنه، بابات خیلی نا مهربانه. یعنی این دختر برای مادرش نقش ناجی، مرهم و یک شانه ای که روش گریه کنه رو داشته. و برای پدرش هم جوری بوده که هی دوست داشته پدرشو عوض کنه و نمیشده. و وقتی که می خواد بره ازدواج کنه، مردی رو انتخاب می کنه، یعنی ناخودآگاهش خودبخود به سمت مردهایی جذب میشه که این مردها، مردهای نامهربانی هستن که این مردها دقیقاً مثل پدرش مشکل دارن. چرا؟ چونکه پیش خودش اینجوری تصور می کنه که اگر من با این مرد خشن ازدواج کنم، تموم تلاشم رو می کنم و این مرد رو عوضش می کنم و اون رو تبدیل می کنم به یک مرد مهربان. و با این کار خودش در اصل داره در اعماق وجود خودش، پدرش خودش رو عوض می کنه. پدری که نتونست در کودکی عوضش کنه و تبدیلش کنه به یک پدر عاشق، شوهری انتخاب می کنه که اون رو عوض کنه. بعد شاید شنیدید که مثلاً میگن: فلان زن و شوهر، مرده انقدر بد اخلاق و عصبی هست که هر روز زنش رو حتی کتک می زنه، ولی اون زن باز هم می مونه و به امید این هستش که عوض میشه. یعنی یک جورایی همونطور که گفتم: دوست داره عوض کنه شوهرش رو و اون رو تبدیل کنه به یک فرد مهربان. این انتخاب کاملاً اشتباه خواهد بود در رابطه ازدواج و تا حدی شاید چند سال بتونه طاقت بیاره. ولی اون فرد اگر عوض نشد، شاید رابطه شون به جدایی بکشه. و حتی جالب اینجاست حتی اگر این مرد با مراجعه به مشاور عاقل بشه و با مراجعه به تموم مشاورهایی که می تونن بهش کمک کنن، تبدیل بشه به یک فرد مهربان و آرام و اون چیزی که این خانم می خواست؛ ولی در نهایتاً این خانم وقتی که شوهرش کاملاً خوب و مهربون و حامی و مستقل و متکی به نفس شد، اونوقت دیگه این آقا جذابیتی برای خانم نداره! ببینید قسمت دردناک قضیه اینجاست که وقتی که اون شوهر عوض میشه و تبدیل میشه به یک آقای مهربان و خوب، دیگه یک ترسی سراغ این خانم میاد که میگه: عه! نکنه دیگه به من نیازی نباشه اینجا! اصلاً نقش من، یعنی حضور من توی این رابطه فقط به خاطر این بود که شوهرمو عوض کنم. کسی باشم که این فرد نامهربان رو تبدیل کنم به یک فرد مهربان و رامش کنم! حالا که این رام شده، نکنه دیگ به من نیازی نباشه و نکنه دیگه من رو دوست نداشته باشن! این ترس از مورد نیاز نبودن باعث میشه که تموم وجود زن رو ترس فرا بگیره و واقعاً دنبال این باشه که به جایی بره و کاری کنه که دوباره مورد نیاز باشه. و احتمال اینکه در همین شرایط هم حتی از هم جدا بشن، خیلی زیاده. چون این زن میگه: خوب این مرد دیگه نیازی به من نداره. من برم مردی رو پیدا کنم که تغییرش بدم! چرا؟ چون اون الگوی کودکی همیشه در حال کاره و همیشه این الگو دوست داره تکرار و تکرار بشه. تا وقتی که این خانم متوجه بشه که این مشکل داره از کجا آب می خوره. وقتی که متوجه بشه این مشکل داره از دوران کودکی خودش آب می خوره و شروع کنه به درمان اون الگویی که در ذهن و ناخودآگاهش نشسته، اونوقته که زندگیش تغییر می کنه. خانم رابین نوروود توی کتابشون به اسم عشق نامتناسب این موضوع رو کامل توضیح دادن و اگر دوست داشتید می تونید این کتاب رو حتماً بخونید. و گفتن: زنهایی که مثلاً چهار بار ازدواج کرده با مردهایی که اکثرشون مردهای خشن، بد اخلاق و پر دردسر بودن. و این مردها همینجور به این خانم ظلم می کردن و کتکش می زدن، بد اخلاقی می کردن، پول هاشو می گرفتن و این خانم هی نقش ناجی رو می خواسته بازی کنه و این جوری نیستش که با یک ازدواج و دو ازدواج این موضوع حل بشه؛ تا وقتی که ریشه یابی نشه و ریشه مشکل پیدا نشه، نمیشه حلش کرد. این یکی از جنبه های زن ها یا مردهایی بود که دچار عشق بی تناسب یا عشق نا موزون هستن. برای اطلاعات بیشتر می تونید کتاب عشق بی تناسب نوشته رابین نوروود رو بخونید و همه جنبه های این عشق ناموزون رو ایشون شرح دادن و می تونید کاملاً از اون اطلاعات کسب کنید.

این مطلب هم عالیه:  تبدیل نیروی جنسی به ثروت - قسمت 35 - استحاله عاطفی

این فایل صوتی را از اینجا دانلود کنید.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

آیا تمایل ورود به این بحث را دارید؟
اگر تمایل دارید، شرکت کنید!

پاسخ دهید