ورشکستگی عاطفی یا مالی امروز ما میتواند سکوی پرتاب باشد

متن این ویدیو را در زیر ملاحظه کنید:

آقای محمد افلاکی پژوهشگر و مدرس پاکسازی کوانتومی: سلام به شما کاربران عزیز. امروز با دوستم جواد عزیز اومدیم توی طبیعت بکر، یه جای بسیار عالی، آسمان آبی. این نیزاری که سبز بوده و الان توی روزهای اول بهاره، هنوز جوونه های سبز زده نشده. موضوعی رو یکی از کاربرای عزیزم در خارج از کشور به عنوان یک سؤال از پشتیبانمون پرسیده بودن و سؤال طوریه که حالا شاید شما بگی ربطی به من نداره؛ ولی من دقیقاً می خوام بگم: این-همانی و انتگرال این-همانیش و اگه تو زندگیمون بگیریم، دقیقاً صحبت زندگی امروز من و تو هم می تونه به نوعی باشه در یک ابعاد دیگه ای.

یکی از کاربرای عزیزم چون فایل صوتی گذاشته بود، آنچنان این فایل صوتی دیشب که گوش می کردم حالم و دگرگون کرد، که در پاسخ به پشتیبانمون گفتم: بهش بگو من همین فردا جوابت و در یک کلیپ می دم، به اتفاق دوستم آقای زارع که دقیقاً نمونه و شاهد این ماجرا هست، برای تو بیان می کنم. این دوست عزیزم که ایرانی هستن در خارج از کشور به همراه همسرشون زندگی می کردن که گفت: همسرم اومده ایران و دیدم که همسرم من و قال گذاشته و رفته. و بعد متوجه شدم رفته که رفته که رفته… دیگه من توی این سرزمین، توی غربت، توی کشور غریب اون کسی که همراه من بوده، همسنگر من بوده، با هم بودیم تو زندگی، یکدفعه خداحافظ شما و رفته که به خانواده اش سر بزنه و بیاد که دیگه نیومده. و بغض گلوش ترکید و گریه کرد توی اون فایل صوتی.

و من الان به اون کاربر عزیز سلام می کنم و باهاش همدردی می کنم و راهکار می خوام بهش بدم. می خوام باهاش صحبت کنیم و همدردیمون و بهش ارائه کنیم و بهش بگیم چه کاری می تونه بکنه و مسیرش چیه و چه اتفاقی افتاده. یه کم از دیدگاه معنوی انرژیکی ببینیم چه جوریه. این دوست عزیزمون که گفت: من همسرم رهام کرده و رفته و الان کسی دیگه ای نیست و الان حالم گرفته و چرا اینطور شده و نمی تونم ببخشمش. نمی دونم چکار کنم و خیلی حال عجیبی داشتو. اولین پاسخی که من به صورت متنی دادم به پشتیبانمون که بهش گزارش کنه این بود: دوست عزیز من؛ همسرت تو رو رهات کرد و رفت، به واسطه چی؟ به واسطه اینکه می خواست بره. خسته شده بود از من از تو از هرکی؛ آخرش که قراره همسر من بره که! من یا همسرم یکیمون زودتر از همدیگه جدا می شیم. و اون زمان مرگ ما رو از هم جدا می کنه. یه موقع دیگه هست دو نفر نمی تونن با هم باشن، ول می کنن میرن. و این داستان برای خیلی ها اتفاق می افته. برای همه ما اتفاق می افته. حالا به واسطه مرگ یا به واسطه یک خداحافظی خیلی سرسنگین یا اصلاً نگفته به شما و ول کرده رفته. بعد جایگزینش چیه؟ خب آره دیگه! واقعاً من همسرم و در آغوش می گیرم، همبستر او هستم، عشق او را در دلم دارم و لحظه به لحظه باهاش هستم. حالا یکدفعه نباشه چه اتفاقی می افته؟

می خوام بهت بگم: نقطه عطف زندگی تو از همینجا شروع می شه. یعنی چی؟ یعنی اگه این چیز از تو گرفته شده، ببین جایگزینش چیه؟ ما بریم یه چیزی رو پیدا کنیم که فانی نباشه. یه چیزی رو پیدا کنیم که افول نکنه. اون و بریم پیدا کنیم. و الان من به تو بگم: همسرت رفته، خدای تو که نرفته! الان خدا بیشتر تو دل من و تو می تونه جا کنه. الان وقتشه که خدا رو در آغوش بگیری. الان وقتشه که حالا خوب و با خدا پیدا کنی. الان این فرصت تنهایی تو که مبحث سالیتیوده و جواد داره کار می کنه، دقیقاً فرصتیه که تو به خدا نزیک بشی و اصلاً که مراتب رشد و کمال و تعالی خودت و به سمت خداوند ببینی، می گی: خدایا شکرت که همسرم من و توی این سرزمین غریب ول کرد و رفت… چون من تو همون غربت، تو جایی که هیچکی و نداشتم، جایی که غریب بودم و حالم گرفته شده بود و تنها شده بودم، در و دیوارهای خونه بیشتر نبود، خدایی رو یافتم که الان قربونش برم دیگه نمی خوام بدون اون خدا زندگی کنم.

به همین کاربر عزیزم هم می گم: تو اگر ارتباط قلبیت و با خدا شروع کنی، قربونش برم همون خدای مهربون، شخصی را، بنده ای راف دختر زیبارویی را، صاحب جمالی را، نیمه گمشده واقعی تو را که قراره تو رو به خداوند برسونه، در زندگی تو به واسطه عشق تو به خدا در زمین جاری می کنه و در زندگی تو ساری می کنه و می آدش. اون کسی که تو قراره کاملش کنی. ولی ابتداش اینه که تو باید روی خودت کار کنی. جواد عزیز درد مشترک تو رو داره. یعنی من وقتی که داشتی این و می گفتی، گفتم إ… این داستان که داستان جواده! و جواد از خودت می خوام که بگی و به این دوستمون پیامی که لازم داره و درسی که داره باید بهش بگی. من چون گفتم با دوستم جواد زارع پاسخ شما رو خواهیم داد.

آقای زارع: ممنون محمد جان. دوست عزیز چیزی که می خوام به شما بگم: دقیقاً منم همین اتفاق برام افتاد. توی مالزی زندگی می کردم و طبق یک داستان هایی که حالا کاری نداریم، به ایران برگشتن. و من خوب اون برگشتن رو فکر می کردم که موقتیه. بعد دیدم این برگشتن دائمی بوده. همونطور که دوستم محمد گفت: رفت که رفت که رفت… و برای من اون موقع اینجوری بود که خیلی یه لحظه شکسته شدم. تموم اتکایی که به همسرم داشتم یک لحظه فرو ریخت و تنها شدم. ولی حالا لطف خدا یا هر چیزی که بود، گفتم: چه درسی برای من داره، مشکل چی بوده؟ چرا؟ گشتم دنبال چراییش و اون موقع من خدا رو پیدا کردم حالا از هر طریقی که شما دوست عزیز می تونی. این خانم، خانم شما یا خانم من فرقی نمی کنه، اون ها یک مهره هایی بودن که خداوند آورد توی زندگی ما یک درس هایی به ما بدن و برن و باعث رشد ما بشن. اون خانم کاره ای نیست توی زندگی شما؛ اون یک مترسکی هست توی زندگی شما که خداوند آوردش و بردش.

من خودم اینقدر به خانمم وابسته بودم وابستگی از نوع ناسالمش. از نوع اینکه با دوستای مالزیاییم که بیرون می رفتیم، یکی از دوستام که اسمش فیروز بود می گفت: جواد تو هرجا که می ری اسم خانمت و می آری. بستنی که می خوری می گی: کاش اون هم اینجا بود. غذا که می خوری می گی: ای کاش اون هم اونجا بود. وابستگی من بیش از حد بود… خداوند غیوره. توی دل هر کسی فقط جای خداست. اجازه نمی ده به هیچ کس دیگری غیر از خودش دل ببندی. می گیره! از من گرفت و خدایا شکرت که از من گرفتی. که خودش و اومد توی دل من جاری کرد. چرا؟ چون من به خانمم وابستگی مخرب داشتم. همینجوری شبانه روز بهش وابسته بودم.

وقتی که خداوند اون و از من گرفت، گفت: بیا اصل جنس و بهت بدم؛ خودم؛ خود خداوند اومد توی دل من جاری شد. و تازه اصلاً رسالت من اونجا استارتش خورده بود و من الان نمی دونستم که؛ توی این دو سه سالی که تحقییق می کردم، روی خودسازی کار کردم، خدا رو شناختم. در رابطه با ازدواج، زناشویی، مسائل جنسی خوندم خوندم… یاد گرفتم، یک حکمت هایی رو خدا به من داد، پیش زمینه ای بود که امروز به لطف خدا رسالت زندگیم و پیدا کردم، مس به طلا رو پیدا کردم. الان به کمک دوستم محمد که خیلی به من راهنمایی می کنه توی این مسیری که دارم می رم که چیکار کنم که موفق تر بشم، الان می بینم که خدایا شکرت؛ خدایا شکرت که او اومد و او رفت. اگه این اتفاق نیفتاده بود، من الان یه زندگی نرمالی داشتم که حالا یه بچه هم فوقش داشتیم… خدا رو شکر.

آقای افلاکی: یعنی اتفاقات بد زندگی امروز من و تو، یکی همسرش ول می کنه می ره، یکی ورشکست می شه، دیگه هر کی هر بلایی سرش می آد… اینا می تونه آدمی که عادی باشه بزنه تو سرش بگه: خاک بر سر من چی شد؟ وای وای وای… ولی انسانی که می خواد عادی نباشه، می خواد سوپرموفق باشه، سوپرمن باشه، دقیقاً می گه: این مشکل اومده، در دل این مشکل یک شکلاتی نهفته شده، اون شیرینی الهی یک شکری، قندی پشتش نهفته است که اومده تو رو بپرورونه. آقا تو رو می خواد قوی کنه. نیچه یه حرف جالبی می زنه می گه: هر آن چیزی که تو رو نمی کشه، مطمئن باش که تو رو قوی می کنه. پس اگر این اتفاق بد امروز برای تو افتاده، از زاویه بد اگه نگاهش کنی خوب بهت حق می دم واقعا درکت می کنم. درک تو سخته. شاید جواد بهتر از من می تونه درک کنه. ولی می خوام بهت بگم: نمونه موفقی آدمی که الان حالش خوبه اینجاست! درد براش پیش اومده، همسرش رهاش کرده…

تو جملاتت خیلی خوب بهش اشاره کردی: می خوام ببخشمش نمی شه. خیلی سخته؛ پروسه بخشش چون جزو کاربرای دوره پاکسازی کوانتومی پیشرفته ما هم هستی، توی دو تا فایل بخشش این و کار کردم، بازم کار می کنم رو بحث بخشش. چون ببین یک گره انرژیکی تو به اون داری و وصلی، به او در هم تنیدگی کوانتومی داری. تا این گره ها رو، تا این میدان های انرژی، نادی های انرژی رو به او قطع نکنی، آزاد نمی شی رها نمی شی. حرکت نو رو نمی تونی آغاز کنی. تو خودت رو باید از این قضیه بکشی بالا. البته خوب جایگزین می خواد. به یکی می گی سیگار رو ترک کن می گه: چطور؟ میگی برو تخمه بخور برو، کشک بخور، جواب هم می ده. ولی من به همون سیگاری هاشم گفتم: مگه سیگار نگفته که هر پکش یعنی لحظه آرامش؟ من محمد افلاکی هم اعتراف می کنم ۱۹ سال از جوانیم و سیگار کشیدم. الان چندین ساله که حتی بوش هم میخوره بهم سرم درد می گیره. خیال می کنی من سیگار کشیدن و دوست ندارم؟ من دوست دارم، ولی به جای هر پک سیگاری که دقیقاً یک لحظه م چن و آروم می کرد و یک لحظه بهم آرامش می داد، الان فرمولش و پیدا کردم. “خدا”. یاد او. الا بذکر الله تطمئن القلوب وجود خودم و می کشم.

وقتی یاد او، یاد معشوق ازل، یاد اون مهربون زیبارو، اینهمه جمال، اونی که هیچ موقع افول پیدا نمی کنه، می افتم؛ یکدفعه می گم: وای خدایا!!! کی ما رو می بری پیش خودت؟ من اصلاً اینطوری حس مرگ هم تازگی پیدا می کنه. مرگ تولدی می شه، مرتبه ای بالاتر از عشق می شه، مراتب نزدیک تری می شه که پرده رو کنار بزنیم بریم پیش عروسمون، پیش عشقمون، پیش خدای خودمون. و الان توی همین لحظه لحظه های ما خدا هست. اتفاق، مشکل و در به دری امروز ما دقیقاً فرصتی است برای نزدیکی ما به خدا. می خواد خودش من و تو رو بیازماید. من و تو رو به خودش نزدیک کنه. وقتی تو نزدیک شدی به خودش، بعد حالت خوب می شه. حالت که خوب شد، حس و حالت خوب می شه، سطح ارتعاشاتت به جهان هستی عالی می شه. بهترین عشق و بهترین نیمه گمشده و بهترین انسان های معنوی که تو رو به خدای خودت بیشتر نزدیک می کنن رو بهت می رسونه.

این مطلب هم عالیه:  ترک خودارضایی یعنی رهایی

همینطور که همین همسر الانت هم همینجوره. این فرصت رو برای ایجاد کرده که تو تنها بشی. وای خدایا من چیکار کنم؟ غیر از تو من کسی و ندارم. واقعاً ما داستانمون داستان همون کسیه که تو دریا داذره غرق می شه و کشتی نشسته هست، کشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخیز که حضرت حافظ داره می گه، دقیقاً توی اون فرصت و شرایط قرار داریم. اینطوری به زندگی نگاه کنیم که ما دلمون فقط به یک جا وصل باشه. و هر لحظه بهترین معشوق و زیباترین همسر هم که من داشته باشم، بعد از چند سال می گن: بیا برو، تمام شد! فرصتت تمام شد بیا برو. یا اون می ره یا من باید زودتر از اون برم. پس آخرش مدل رفتنش اینجوریه که از کشور رفته، از کشور و سرزمین وجود من رفته، یا ما زودتر از اینجا عروج می کنیم، یا او زودتر. مدل رفتنش اینجور بوده که دقیقاً من و تو یک فرصت بازسازی بیشتر داشته باشیم و روی خودمون کار کنیم.

از جواد می خوام یک جوری پیامی به این کاربر عزیزمون بده، چون حرف تو خیلی بهتر از من تأثیر داره. چون من دارم تحلیل می کنم، ولی تو درکش کردی این درد رو. یه چیزی بگو که آرومش کنه و آروممون کنه، همه کسانی که فکر می کنیم چیزی که باید می داشتیم و نداریم؛ چرا این بلا سر ما اومد؟ چرا اینطور شد؟ چرا من و ول کرد رفت؟ و یه چیز دیگه ای که دوست دارم بهت بگم، تو چیزی کم نداشتی که اون ولت کرده رفته؛ او چیزی کم داشته؛ این جمله خیلی مهمه. این و یادت باشه. جواد تو چیزی کم نداشتی که او ول کرد تو را؛ در واقع شما هم چیزی کم نداشتی دوست من. اون بنده خدا چیزی در وجودش احساس کرده کم بوده رفته از یک جای دیگه تأمینش کنه. رفته پیش خانواده اش تهران یا هر چیز دیگه ای…

چرا همدیگه رو خسته کنیم؟ یه شاعر انگلیسی می گه: مرد و زن در معبد عشق پیمان می بندند با هم که تا مرگ به همدیگه وفادار بمونن. و چه پیمان کوتاهی! چه پیمان کوتاهی! آخه زندگی دو روزه. حالا این پیمان شما قرار بوده دو روز باشه، نصف روز شده. یک روز شده. توی جهان هستی هر ۱۰ سال یک روز حساب می شه. این پیمان بزرگ و با یکی ببندیم تا اگه با او پیمان بستیم، معشوق ازلی ما باشه و ما رو رها نمی کنه. اون دیگه ولمون نمیی کنه. اون دیگه هر لحظه خوشش می آد ما بهش نزدیک تر بشیم و این بهانه ها و اتفاقات هم دلیلیه که خودش این برنامه ها رو چیده که خودش و به ما ارائه کنه و من و تو رو به خودش نزدیک کنه.
آقای زارع: واقعا… الان دوستم محمد که صحبت شعر می کردن، من همیشه این یه بیت از حافظ رو همیشه در یادم هست که می فرمایند:

غصه در آن دل رود کز هوس او تهی است                      غم همه آنجا شود کآن بت عیار نیست

اینقدر این جمله به من کمک کرده… وقتی خدا رو آوردی تو دلت دیگه به خدا هیچ انسانی نمی تونه اونطوری که خداوند می تونه روح ما رو اشباع کنه از لطف و عشق و حالا هر چیزی که ما دنبالش هستیم، هیچ انسانی نمی تونه این کارو بکنه و بدون دوست عزیز الان مصلحت خدا رو تو نمی تونی توی این لحظه ببینی. چرا؟ چون درگیرشی و داری دست و پا می زنی توی این شرایط. ولی وقتی بیای بیرون و بری دو سال دیگه رو نگاه کنی، می بینی که بهترین اتفاق زندگیت الان بوده. اگر بدونی چطور ازش استفاده کنی، بدونی چطور الان خلأ ازش ایجاد شده، خداوند رو جایگزینش کنی. خیلی بیشتر از این چیزها رو خدا بهت می ده. خیلی چیزها رو بیشتر ازاون عشقی که داشتی، اون وابستگی، هر چی که بود بهترش و خدا بهت می ده. باور کن. من الان خودم جوری هستش که هر وقت حس می کنم که کسی رو ندارم، می بینم که اصلاً نمی تونم همچین حرفی رو بزنم. خدا رو دارم. شب می شه، روز می شه، نصفه شب می شه، هر موقعی، حالا تا وقتی که دوباره بخوام ازدواج کنم، خداوند همه نیازهای روحی، همه چیزهای منو داره برطرف می کنه. هیچ نیازی ندارم که مثلاً خلأیی تو وجودم باشه، حالم بد باشه، .نه.

ولی چون شما تازه برات این اتفاق افتاده و داغه. و اون چند مرحله پس از جدایی رو توی وبسایت ما می تونی بخونی. کامل ما آموزش می دیم که از نظر احساسی اینا رو شما باید رد کنی. افسردگی می آد، سوگواری می آد. همه این چیزهای روانشناسی رو حسشون کن، ردشون کن و همسرت و ببخش. هر شب براش دعا کن. برای اون کسانی که توی گوش همسرت خوندن و گولش زدن، برای اون ها هم دعا کن. من حالا همسرم وکیل هایی داشت و کاری نداریم، برای همشون دعا می کنم. خیلی سخته ها! سخت ترین قسمت کار اینه که اون کسانی که بدترین خنجرها رو به تو زدن، برای همون ها دعا کن. و این کارو اگه بکنی، واقعاً رها می شی. رها می شی. و دقیقاً همون چیزی که محمد می گه: وقتی که بخشیدی، خدا اون موقع جوابش و بهت می ده. بهترین چیزها رو خدا به شما می ده. چه مال باشه، چه پول باشه، چه عزت باشه، چه حال خوب روحانی باشه، معنویت باشه، فقط خودش فقط خودش… وصل شو به اون منبع اصلی.

آقای افلاکی: و وقتی که فکرش و می کنم چه وقت هایی هست که ممکنه درددلی داشته باشم، ولی می بینم همسرم خواب باشه و نتونم بهش بگم، دلم نمی آد بیدارش کنم. اما یکی هست که همیشه بیداره. ادعونی استجب لکم. بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را. بیا هم آغوش او شیم. بیا به نوعی روح خودمون رو با روح او که از جنس هم هست، گره بزنیم. ازدواج عاشقانه، ازدواج روحانی با معنویت و خدای خودمون بکنیم. بعد می بینیم که او هر لحظه چه جوری می آد توی زندگی من و تو جاری می شه. چه جور دست نوازشش که تا حالا بوده، از این جا به بعدش هم خواهد بود. و ببین چه جایگزینی پیدا می کنی. اون موقع که خداوند به این شکل در زندگی من و تو ظهور کرد، خدا رو در تک تک وجود آدم ها می بینی. چون اون ها نماینده های معشوق خودمون هستند. جواد را نماینده خدا می بینی. دختری که در خیابون می بینیم، اون را هم خواهر وجودی خودم می بینم. اون را هم نماینده خدا می بینم. یعنی هیچ گونه طمعی در او نمی بینم. نگاه من نگاه عشق می شه. همه آدم ها رو همه هستی رو شعبه الهی رو در وجودشون می بینم و اینجوریه که با هستی یکی می شم. با همه خوب می شم و برای همه دعا می کنم.

تو دوست عزیزمن و جواد توی این لحظه برای تو دعا می کنیم. برای تموم کسانی که یک مشکلی براشون پیش اومده. حالا مشکل همسر، خیانت بوده یا هر چیز دیگه ای بوده. خیلی از این مثال ها هست. شریکی بوده سرشریکش کلاه گذاشته رفته. کسی ورشکست شده. من فقط یک جمله می تونم بهت بگم. این فرصتیه برای رشد تو. برای رسیدن تو به خداوند. و وقتی که به خدا رسیدی، تما ثروت ها و برکت ها، فراوانی ها و سلامتی ها و کلاپاتراهای زندگی تو ظاهر خواهد شد. و هر چه جمال و زیبایی که تو بهش نیاز داری از لحاظ جنسی و جسمی، اون ها هم در زندگی تو ظاهر خواهد شد. این یک فرصته. خواهشاً این فرصت رو غنیمت بشمارید. من و جواد از دل مشکلمون خداوند رو پیدا کردیم. از اوج مشکل، از غرق شدن و دست و پا زدنف اونجا بود که یکی دست ما رو گرفت و کشید بالا و گفت: بیا بالا. و اونجاست که دیگه دلمون نمی آد که دستمون و از دست او رها کنیم. برات دعا می کنیم و جواد شما هر چیز دیگه ای دوست داری بگو به این دوست عزیزمون.

آقای زارع: دوست عزیز براتون دعا می کنم و مطمئنم که پیامی که برای شما داشته این قضیه رو خواهی گرفت، مطمئنم رشد خواهی کرد، لطف خدا رو خواهی دید. خداوند هیچ وقت آزمایشی که ما نتونیم از پسش بربایم و توی زندگیمون نمی ذاره. در حد توانمون بهمون در می ده. و مطمئن باش پیام رو می گیری. از خدا می خوام که زودتر این مرحله رو رد کنی و خدا رو پیدا کنی و تو هم ما رو دعا کنی. ما حالا سعی کردیم یه پیامی به شما بدیم. بیاید برای همدیگه دعا کنیم. دعا خیلی قدرتمنده. من برات از صمیم قلب دعا می کنم. چون می دونم چه دردهایی کشیدی. اون لحظاتی که فکرهایی می آد: الان خانمم داره چیکار می کنه؟ نکنه با کسی رفته باشه؟ این ها رو من همه دردهاش و کشیدم. دو ماه من فقط گریه کردم؛ توی آموزش هام کامل توضیح دادم. ولی خدا رو فراموش نکردم و خدا هم جایگزین کرد. خیلی چیزهای بیشتری بهم داد. مطمئنم خداوند برکت هاش و به تو دوست عزیز هم خواهد داد. توی این لحظه من و جواد چشم هامون و می خوایم ببندیم و دست هامون و رو به آسمان کنیم و سکوتی کنیم برای تو عزیز و برای تک تک کاربرها، تک تک کسانی که یه جاهایی یک گیری پیدا کردن، یک گرفتاری پیدا کردن، یه ناراحتی توی زندگیشون هست، در این لحظه، در این آسمان آبی و در این لحظه مقدس دعا کنیم و شما هم همراه دعای ما باش. احساسی بهم می گه: دعای ما مستجاب شد. دعای تو عزیز در حق همه عزیزانت مستجاب شد. خیلی دوستتون داریم. شاد و پر انرژی باشید. خدانگهدار.

1 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

آیا تمایل ورود به این بحث را دارید؟
اگر تمایل دارید، شرکت کنید!

دیدگاهتان را بنویسید