arbaeen-trip-lessons-2

درسهای سفر اربعین

در این فایل صوتی داستان مسافرت خودم به مرز مهران که به قصد انجام راهپیمایی اربعین داشتم و موفق نشدم از مرز رد بشم، این داستان رو تعریف می کنم. و اینکه سفر بسیار شیرینی بود و سفری بود که با یکی از دوستان عزیزم علیرضا که از تهران رفتیم و ایشون پدر و مادرش ساکن خرم آباد هستن و لطف کردن با خانواده که می خواستن از تهران به خرم آباد برن، من رو هم با خودشون بردن و خودش به من پیشنهاد داد. گفت: اگه دوست داری تو هم تا خرم آباد با ما بیا و می بریمت اونجا، بلیط می گیری برای هر مرزی که خواستی و… چقدر این علیرضا و خانواده اش انسان های شریفی بودن و چقدر به من لطف کردن و پدر و مادرش چقدر انسان های با شخصیت و با ایمانی بودن. و واقعاً همون تهران تا خرم آبادش که یه بخش بسیار بزرگی از سفر بود، چقدر این سفر شیرین بود و اون مهمون نوازی اونها تو خونشون.

و چون بلیط اتوبوس نبود، من بیست و چهار ساعت منزل اونها مهمان بودم. خانواده ای که خودشون عشق امام حسین داشتن و به من می گفتن: تو زوار امام حسینی و ما همه جوره در خدمتت هستیم. واقعاً از همینجا از همه اونها تشکر می کنم. پذیرایی و همه چی عالی. چقدر مادرش انسان مؤمن و با اعتقادی بودن و پدرشون یک علم توی خونشون داشتن توی هال. و گفتن: زینت خونه من این علمه. و اون روز آخر که بلیط اتوبوسم بود، شروع کردن خونه رو پرچم زدن، برای اینکه روز اربعین رو پیش رو داشتن و من هم توی پرچم زدن کمکشون کردم. همین سفر و تجربه ای که با این خانواده داشتم، خودش خیلی زیبا بود واقعاً. ببینید عشق وقتی میاد وسط، دکتر الهی قمشه ای می گفت: ای کاش ما همگی دلمون یک جا بند باشه. اگه ما همگی دلمون به یه جا بند باشه، به خداوند، به معنویت، دیگه همه فاصله ها برداشته میشه. من الان دقیقاً حس می کردم یکی از اعضای این خانواده هستم. با اینکه اولین بار بود توی خانواده اینها می رفتم در خرم آباد، حس می کردم عضو این خانواده هستم. چرا؟ چون نقطه مشترک ما بسیار بزرگ بود و عشق امام حسین علیه السلام بود. و انگار همه ما با هم نزدیک بودیم. خیلی زیبا بود.

و از خرم آباد ساعت ده شب که اتوبوس نشستیم، تا شش صبح رسیدیم مهران، اونجا گفتن: مرز بسته شده! خیلی ها امیدوار بودن که مرز باز بشه و خیلی ها می گفتن: به هیچ عنوان باز نمیشه و ما رفتیم تا اونجایی که اجازه داشتیم پیش بریم، پیش رفتیم. ولی دیدیم که در نهایت نیروهای یگان ویژه بودن و از اونجا به بعد به کسی اجازه نمی دادن که بیشتر از اون پیش بره. و حالا اینکه میگم: یگان ویژه، بر عکس اینکه شاید انسان عکسشون رو ببینه نیروهای بسیار مسلح و … فوق العاده آدم های مؤدبی بودن. چون من خودم رو در رو داشتم باهاشون صحبت می کردم. می گفتن: خواهش می کنیم دوستان به هیچ عنوان پیش نیاید. به هیچ وجه نمیشه رد شد. طرف عراق مرز رو بسته. از شما خواهش می کنیم، استدعا می کنیم… توی بلندگو هی می گفتن: برگردید و نمیشه. و خود اونها که من با یکیشون صحبت می کردم، خود یگان ویژه؛ ازشون پرسیدم: آیا امیدی هست که مرز باز بشه؟ گفت: به هیچ عنوان امیدی نیست. چرا؟ چون چند ساعت پیش یک سری از افراد رفتن مرز رو شکوندن و می گفت: کامپیوترهای ما رو خرد کردن و به زور وارد شدن. نمی دونم در بوده یا دروازه بوده، شکوندن و وارد شدن و اصلاً به هیچ عنوان طرف عراق حاضر نیست که بپذیره و هر کی هم که وارد شده بود، یگان ویژه خیلی محکم جلوشون رو گرفته بود و همه رو برگردونده بود. که تجاوز به حریم کشورهای دیگه ای نشه و دردسر نشه.

و اصولاً به نظر من کار بسیار درستی هست. ما که نمی تونیم به زور وارد یک کشوری بشیم و ظلم کنیم بهشون. ما می خوایم یه کار معنوی رو انجام بدیم. معنویتی که شروعش با زور باشه، درست نیست. و اولین درسی که این قضیه برای ماها داره اینه که ما اصل رو گاهاً فراموش نکنیم و به خاطر فرعیات بیایم اصل یک موضوعی رو خدشه دار کنیم. اصل این سفر اربعین و پیاده روی اربعین و زیارت امام حسین علیه السلام در این روز مقدس اینه که ما زیارت کنیم و ساخته بشیم. هدف تبدیل شدن ماست به یک انسان والاتر. یه جورایی روحمون تزکیه بشه. توی اون راهپیمایی روی افکار، رفتار و کارهای گذشته خودمون که انجام دادیم، فکر کنیم، قدم به قدم دو روز پیاده روی کنیم و روحمون تزکیه بشه و آماده و آماده تر بشه تا به معشوقمون برسیم و زیارت واقعی رو انجام بدیم. هدف اینه. یک زیارت روحانی و خودسازی و تربیته. بنابراین یک هدف بسیار زیبایی رو ما نمی تونیم با خشونت و در شکوندن و کامپیوتر خرد کردن و… بخواهیم شروعش اینجور باشه، شروعش با ظلم باشه، نمی دونم واقعاً… نمیشه قضاوت کرد. درسته عشق گاهی وقت ها انسان رو به یک جایی می کشونه که شاید دست خودش نیست و یه کارهایی اون جذبه معشوق می کشونتش به سمت کارهایی که نباید. واقعاً نمیشه قضاوت کرد.

ولی خوب برای من نوعی درسش این بود که حواسم باشه که اگر کار می خوام بکنم، همه جوانب رو در نظر داشته باشم. به محض اینکه دیدم اینطوری هستش و نیروهای یگان ویژه دارن اینطوری صحبت می کنن و داستان رو گفتن و… نمی دونم من شاید ده دقیقه یا بیست دقیقه بیشتر پشت مرز نموندم و همونجا یه زیارت نامه ای خوندم و برگشتم. و گفتم: اگه قرار باشه قبول بشه که قبول میشه. اون اتفاق درونی اگه قرار باشه بیفته، درون من خواهد افتاد. و حالا میگم که خیلی برکت های زیادی داشت این سفر برای من. درسته حضور فیزیکی نتونستم داشته باشم و محروم موندم یه جورایی از این قضیه حالا به هر دلیلی. شاید من هنوز لیاقت نداشته باشم که وارد خاک کربلا بشم.

از اون بعد هم که بخوایم بهش نگاه کنیم، باز اون هم برای من درس داره. برای من این درس رو داره: حواست باشه! فکر نکن خیلی کارت درسته! شاید تو هم هنوز که هنوزه خیلی مونده که لیاقت پیدا کنی که بری به کربلا. و این درس رو برای من داشت: ببین چطور می تونی توی همین نشدنش هم استفاده کنی. به قول خودمون استحاله کنی. تغییر. به جای اینکه نارحت باشم، بگم: چرا نشد؟ چرا فلانه؟ چرا بخوام از اون هایی که درو شکوندن دلخور باشم؟ نه! خداوند برای هر کسی اون سناریو رو جوری می چینه که توی اون مشکل رشد کنه و پرواز کنه. حالا عشقی که الان توی وجود من هست برای زیارت کربلا، شاید قبلاً این عشق رو نداشتم و الان برای خودم میگم: من وقتی که اوضاع درست شد و… سالی چند بار دوست دارم انشاالله این زیارت رو انجام بدم.

حالا این سالی چند بار و این عشقی که در وجودم تشکیل شده به لطف خدا و خود کرامت امام حسین، خیلی ارزش داره. خوب الان نشد ولی بعداً میشه اگه عمری باشه، میریم. و همین وجود شعله، این شعله بیشتر و روشن تر شد. عوض اینکه خاموش بشه و بگی: چرا نشد، این شعله توی وجود من خیلی عمیق تر و روشن تر شد. وای امام حسین انشاالله میام. الان نشد، دوباره سعی می کنم. دوباره امتحان می کنم. و این خودش درس بسیار بزرگی بود برای من باشه. شاید هنوز که هنوزه من باید بیشتر روی خودم کار کنم. باید بیشتر پالایش کنم خودمو که لیاقت حضور در کربلا رو داشته باشم. شاید الان نداشته باشم. نمیشه بگی واقعاً.

حالا اینی که من میگم لیاقت ندارم، واقعاً سه سال طول کشید. خارج از کشور بودم و دوست داشتم برای محرم ایران باشم و این اتفاق نمی افتاد. سه سال گذشت تا به من اجازه داده شد تا توی مراسم محرم در ایران شرکت کنم. و خدا رو شکر می کنم بابتش. شاید هنوز هم به اون حدی نرسیدم که امام حسین علیه السلام بخواد من رو قبول کنه. و درس بسیار مهم و حکمت های لازم به انسان رسیده میشه اینه که: حضور فیزیکی شاید اصلاً مهم نباشه. درسته شاید خیلی مؤثره. حضور پیدا کردن در خود خاک کربلا، جایی که اون واقعه بزرگ اتفاق افتاد، خوب معلومه اثر بسیار زیادی خواهد داشت. ولی نه لزوماً برای همه.

این مطلب هم عالیه:  سخنرانی امام حسین (ع) در بامداد عاشورا

حالا چرا میگم نه لزوماً برای همه؟ اینکه توی راه برگشت از مرز که داشتم بر می گشتم به سمت شهر مهران، توی این اتوبوس های خطی، یک آقایی کنار من بود، حالا قضاوتش رو نمی خوایم بکنیم. ولی زیارتش تموم شده بود و داشت بر می گشت که بره خونه. و می گفت: غذا خوب نبود! غذاشون خوشمزه نبود! اون جور که من دلم می خواست بهداشت درست نبود و… من هم برای زیارت نرفته بودم، فقط رفته بودم یه سر و گوشی آب بدم ببینم دنیا دست کیه و چه جوریه؟ و اینها حالت تحقیقاتی رفته بودن. اونجا بود که پیام خداوند برای من این بود که: ببین جواد اگه گیرم تو هم بری و حضور فیزیکی پیدا کنی، اگه قلبت آماده نباشه و اون اتفاقات تربیتی قرار نباشه توی وجود تو بیفته، پس حضور فیزیکی هم انگار اثری نداره.

پس ما اون آقا رو قضاوت نمی کنیم. ولی کلام هایی که از دهان ایشون خارج می شد، برای من این پیام رو داشت: نگران نباش اگر حضور فیزیکی پیدا نکردی! حضور فیزیکی مهم نیست، قلبت رو آماده تر کن. که از همون دور هم بتونی اون درک ها رو بهش دسترسی پیدا کنی. تو تلاش خودتو کردی و تا لب مرز رفتی و نیت داشتی که بری، ولی حالا که نشد، این نیس که حضور فیزیکی همه چیز باشه! و خیلی جالب بود. و ایشون توی صحبت هاشون می گفت: اصلاً این مسأله یک مسأله سیاسیه. و اینها این سیاست رو درست کردن که بگن: ببینید ما چقدر طرفدار داریم!!!

من جواب اون آقا رو هیچی ندادم. سکوت کردم. ولی پیش خودم گفتم: ببین چقدر درک ها متفاوته. هر کسی میاد دقیقاً مصداق این شعر معروف: هر کسی از ظن خود شد یار من؛ هر کسی میاد از دیدگاه ذهن خودش به اوضاع نگاه می کنه. کسی که دنبال سیاست و… هست، میاد یک موضوعی رو که میلیون ها نفر با عشق دارن انجام میدن رو، از دید سیاسی نگاه می کنه. اون دختر انگلیسی که پا برهنه دو و نیم روز داره پیاده روی می کنه و توی ویدیوش هست توی اینترنت. و میگفت: عشق امام حسینه. یک قربانی برای امام حسین هست، وقت عشق امام حسین باشه، دیگه درد فیزیکی مهم نیست. یه کسی میاد اینجوری به قضیه نگاه می کنه.

 یا همون پسر نوجوون استرالیایی که می گفت: من باید الان در سیدنی باید در حال کلاب و.. باشم، ولی الان این رو انتخاب کردم که در پیاده روی اربعین شرکت کنم. این یک دیدگه می تونه باشه و اون آقا هم اینجوری میگه، میگه: این سیاسیه، یک مارش سیاسیه. حالا به فرض هم که مارش سیاسی باشه، چرا که نه؟ ما مظهر عشقی داریم که تا دنیا دنیاست، باید این مظهر عشق باشه و ببینید چطور داره انسان هارو به سمت خودش می کشونه؟

دقیقاً توی اون لحظه ای که من پشت مرز بودم، توی اون هیاهو و برو بیا و یگان ویژه و شلوغی و… یه چند قدم رفتم عقب وایسادم و اینجوری به قضیه نگاه کردم: یا امام حسین چیکار کردی؟ چیکار کردی که مردم دارن برای تو اینجوری می کنن؟ این همه آدم! دیدن این همه جمعیت، همه اینها به عشق تو این همه اومدن. تو چیکار کردی؟ چه واقعه ای رو رقم زدی؟ حالا اونی هم که تفکرش اینجوریه که نه! این سیاسیه، خوب اون هم در حد درک خودشه دیگه. اون هم از دریچه ذهن خودش داره نگاه می کنه. اگر کسی عشق رو تجربه کنه، اونوقت عشقی که توی این قضیه هست رو درک خواهد کرد.

 اونوقت اگر کسی هم تجربه نکنه، خود خدا هم ظاهر بشه بیاد باهاش حرف بزنه، درکش نخواهد کرد! چرا؟ چونکه اون اتفاق درونی باید بیفته. اگر هم بخوایم فکر کنیم که این مارش نظامیه، تبلیغاتی و سیاسیه، چرا که نه؟ چرا ما با اقتدار نیایم بگیم: بله، ما افتخار می کنیم که معشوقمون بزرگترین معشوق عالمه. سید شهدا هست، یعنی آقای شهیدان. ببینید شهید کسی هست که همه چیزش رو برای آرمان خودش فدا می کنه.

 حالا کسی که میاد میگه: این اوضاع سیاسیه، این سؤال رو ازش باید بپرسی: درسته. فکر می کنید که این اوضاع سیاسیه، خیلی به عقیده خودت مطمئنی؟ برو جونتو بده بینم! آیا جرأت داری که جونت رو در راه عقیده خودت بدی؟ شهید بشی در راه آرمانی که داری؟ اگه تونستی شهید بشی، اونوقت درک می کنی مقام شهید یعنی چه؟ و امام حسین علیه السلام سالار شهیدان بهشون میگن. یعنی شهیدان دنیا که به خاطر آرمان خودشون، جون خودشون رو تقدیم کردن، ایشون میشن سالار همه اونها. پس مقام کمی نیست واقعاً.

حالا میگم بحث قضاوت نیست. بحث اینه که شخصیت رو ما بشناسیم؟ ببینیم امام حسین کی بودن؟ امام حسین چه شخصیتی هست؟ چرا اون خونی که ریخته شد، اونقدر عطش عشق توش بود، دقیقاً اون مگنت، اون آهنربا، همون پسر استرالیایی می گفت: ایشون آهنربایی هستن و ما براده های آهنی هستیم که جذب ایشون میشیم. میلیون ها نفر ور داره جذب می کنه این واقعه عظیم! و این شخصیت بزرگ. چطور دشمنان ما، دشمنان خوبی و انسانیت، چطور میان اینهمه فیلم های پورن و اینهمه خودتون می دونید دیگه، همه چیز رو دارن ترویج میدن، با تمام قدرت و با تمام قوا کارشونو انجام بدن، و ابعاد زندگی ما رو بیان پر کنن با پورن و همه چیز، ولی ما نیایم این کارو بکنیم؟

حتی اگه اون آقا فکر می کرد این قضیه سیاسیه، پس بنابراین بله سیاسی هم هست. ما خیلی هم با قدرت و اقتدار میگیم: ما این هستیم. ما شهامت اینو داریم که پاشیم پیاده روی کنیم دو سه روز برای عشقمون. چرا که نه؟ فقط دشمن حق داره که قدرت نمایی کنه؟ ما هم قدرت نمایی می کنیم. تازه این قدرت نیست. این نشان دهنده عشقه. کسی که اگر ادعای حقوق بشر و عشق و… می کنه، بیاد به نمایش بگذاره. کسی که ادعای انسانیت می کنه، بیاد ببینم چند نفرو می تونه به خودش جذب کنه؟ چند نفر عاشق رو به دنبال خودش می کشونه؟ چند نفر با عشق عاشق شما میشن که بدون هیچ چشمداشتی، بدون اینکه دنبال مزدی باشن، میان دنبال شما.

 بنابراین این مبحث خیلی مبحث گسترده ایه و نمیشه قضاوت کرد. و حالا این مسائل هم گذشت. توی راه برگشت از ایلام سواری گرفتم تا تهران، اون راننده که اواخر سفر بود، با هم خیلی صمیمی شده بودیم، ایشون اصلاً از خواب هایی که دیده بود از ائمه اطهار صحبت می کرد. اصلاً باور نکردنی. خیلی راحت می گفت: من فلان امام و فلان پیامبر رو توی خواب دیدم. پس خدایا منو کجا داری می بری؟ چی داری به من میگی؟ چه سفری؟ چه چیزی؟ واقعاً برکت های خیلی زیادی داشت. تا اینکه دیشب رسیدم. خسته و گفتم: این فایل رو برای دوستان عزیز پر کنم و این فایل می تونه فایلی باشه که به مناسبت اربعین حسینی پر می کنیم، هم خاطرات سفر و هم چیزهایی که در این سفر عاید من شد رو با شما عزیزان به اشتراک گذاشتیم.

 

 

این فایل صوتی را از اینجا دانلود کنید.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

آیا تمایل ورود به این بحث را دارید؟
اگر تمایل دارید، شرکت کنید!

دیدگاهتان را بنویسید