عید قربان

امروز عید قربان در سال ۱۳۹۵ هست و این فایل رو به مناسبت این عید بزرگ آماده کردیم. واقعاً عید قربان یعنی چه؟ آیا ما تا حالا دقیقاً فکر کردیم؟ عمیقاً فکر کردیم که عید قربان و اون داستانی که برای حضرت ابراهیم اتفاق افتاد، مفهومش چیه؟ یعنی استفاده اون داستان برای امروز ما چی می تونه باشه واقعاً؟ آیا ما تا حالا به این فکر کردیم؟ آیا فقط داستانی بود که خداوند به حضرت ابراهیم دستور داد که حضرت اسماعیل رو برای من قربانی کن و وقتی حضرت ابراهیم خواست این کارو انجام بده، خداوند گفت: نه. بیا این گوسفند رو به جاش قربانی کن. خوب یعنی چی؟ چه درسی پشت این هست؟ بحث بسیار عمیق خداشناس اینجا مطرح میشه که کسی که خداوند رو می خواد توی زندگیش انتخاب کنه و به سمت او حرکت کنه و مرجع تموم رفتارهای زندگیش چک کردن اون رفتارها با خداوند باشه، خداوند میاد اینجوری به انسان ها میگه: در قلب تو غیر از من کس دیگری نباید باشه. نکته خیلی مهمیه. خدا میگه: دل انسان حریم امن الهیه. غیر از او ما نباید به کس دیگه ای دل ببندیم.

شاید خیلی سخت باشه باور کردنش و هضم کردن این. مگه میشه انسان فقط به خدا دل ببنده و به هیچ کس دیگه ای دل نبنده. حتی عزیزان و نزدیکان خودش؟ حتی به پدر، مادر، فرزند، همسر، اینها که ما اینقدر سال ها در کنارشون هستیم و بهشون دل بستیم، آیا مگه میشه هیچ کس به غیر از خدا توی دل انسان نباشه؟ و خداوند می خواست به حضرت ابراهیم این رو آموزش بده و در خلال این داستان، این رو به بشریت در اصل آموزش بده و بگه: اگر بین من و هر گونه دلبستگی دیگه ای که توی دنیا دارید، مخیر شدید که یکی رو انتخاب کنید، بدون شک من رو انتخاب کنید. یعنی خداوند رو انتخاب کنیم. یعنی خداوند به حضرت ابراهیم گفت: پسر خودت رو سرشو ببر یا قربانی کن. چیو می خواست به حضرت ابراهیم بگه: اینکه تو اگه دلبستگی به این فرزند داری و اینقدر دوستش داری، من می خوام این رو از تو بگیرم. ببینم منو بیشتر دوست داری؟ یا این فرزند رو؟

و حضرت ابراهیم براش عجیب بود که این دستور از خداوند براش صادر شد. ولی کاری که کرد این بود که با خودش کنار اومد و دیگه توی ذهنش راضی شد و حضرت اسماعیل رو توی ذهن خودش رفته تلقی کرد و گفت: حضرت اسماعیل رو من قربانی می کنم. ببینید چه امتحان سختیه که دلبستگی خودت رو تقدیم کنی به عشقت! حالا چرا خداوند این رو میگه؟ چونکه دل بستن به هر چیز دیگری غیر از خداوند، یعنی دل بستن به یک موجودیت محدود. دل بستن به یک انسان یعنی دل بستن به یک محدود. و ما فقط باید به خالق اون محدود که خودش خالق نامحدود هست، ما فقط می تونیم به او دل ببندیم. دل بستن به جلوه های محدود کاملاً کار اشتباهی هست و انسان رو به گمراهی می اندازه. اینکه میگن: دل انسان حرم امن خداونده و فقط خداوند توی دل انسان باید باشه، برای همینه.

و اون لحظه که انسان گذشت از اون دلبستگی خودش و از اون وابستگی خودش گذر کرد و رهاش کرد، همونطور که حضرت ابراهیم گفت: دیگه من گذشتم، خداوند می خواد این رو از من بگیره. و وقتی که بحث خداوند میشه و عشق زمینی من میشه، من خداوند رو انتخاب می کنم. و تصمیمش رو گرفت و رفت عملی کنه که خداوند گفت: پاس کردی این امتحان رو، می خواستم ببینم که منو انتخاب می کنی یا نه؟ و چقدر بحث مهمی هست. و اصلاً شالوده و فنداسیون خداشناسی و رفتن به سمت خداوند اینه که ما عشق های غیر خدایی رو از دلمون بیرون کنیم. خداوند میگه: من همه چیز رو آفریدم. من باید در دل توباشم. اگر می خواهی که حال تو خوب باشه و هیچ چیز آرامش روح تو رو به هم نزنه، به هیچ چیز در این دنیا دل نبند. و واقعاً سخته، ولی در عین حال که سخته، غیر ممکن نیست.

خیلی ها بودن که این کارو کردن در طول تاریخ. کسانی که مثلاً جنگ شد توی کشور ما و رفتن جونشون رو دادن، اونها به نوعی از جان گذشته بودن. ببنید برای عشق به خداوند اون کارو کردن. و رفتن از خاک میهن ما دفاع کردن. اونها واقعاً عاشق بودن. عشق داشتن. دیگه حالا دنبال جزییاتش نمی رفتن که از نظر سیاسی کی راست میگه، کی دروغ میگه، اونها دیدن که به خاک کشورشون داره تجاوز میشه و به قول فردوسی که میگه: چو ایران نباشد تن من مباد! تن می خوام چیکار؟ جان می خوام چیکار؟ رفتن و جونشون رو دادن و تقدیم کردن. اونها عاشق بودن و عید قربان می خواد همین رو بگه. حضرت ابراهیم که پدر تمام ادیان ابراهیمی هست، این امتحان رو پاس کرد و وقتی که انسان این امتحان رو پاس می کنه، برای همه همین امروز این اتفاق می افته واقعاً. که یه جایی به یه چیزی دلبستگی داریم و با تموم وجود می خوایم نگهش داریم نذاریم بره، ولی انگار بای رهاش کنیم که بره! اونجاست که باید اطمینان کنیم به خداوند و بگیم: خدایا من به تو توکل می کنم و تو رو انتخاب می کنم و این دلبستگی رو رها می کنم.

یه داستانی همین امروز با پدرم داشتیم صبحونه می خوردیم، روز عید بود، چقدر داستانی گفت یاد بچگی هام افتادم. صحبت حضرت ابراهم شد و پدر من پاس کرده بود این امتحان رو. من کوچیک بودم، حدوداً پنج شش سالم بود. عموم یک تانکری داشت، اینهایی که گاز و روغن جابجا می کنن. اینها تانکرهای سبز بسیار بزرگی هستن. نمی دونم الان هم وجود دارن یا نه؟ عموم راننده اینها بود و توی کی از سفرهاش که تابستون بود و مدرسه ها هم تعطیل بود، به پدر و مادرم و من و برادرم گفت: شما هم با من بیاین. من یک بار دارم، از اصفهان می خواست بره زاهدان و بعدش بره بندرعباس و دوباره برگرده اصفهان. و گفت: حالا که داریم میریم، بیاین خانوادگی این سفر رو بریم. عموم زن عموم و پسرعموم که اون هم بچه بود، من پدر و مادرم و داداشم. ما چهار تا اونها هم سه تا، هفت نفر رفتیم سفر.

برادر من اون موقع که دو سه سال از من بزرگتره، ایشون یک بیماری داشت به اسم زردی که همه بچه ها توی اون سن این بیماری رو می گیرن. این برادر من زردی گرفت و هر چی که ما می رفتیم به سمت زاهدان، زردیش بدتر و بدتر و بدتر میشد و دیگه از حال رفته بود، من یه صحنه هایی یادمه که چقدر صورتش ضعیف شده بود. صورتش زرد و ضعیف و خیلی این بچه حالش بد بود. بعد یه جایی توی کرمان ما توقف کردیم نهار بخوریم. توی پارکی داشتیم نهار می خوردیم. داداش من خوابیده بود، مریض بود دیگه. ما هم نشسته بودیم و حصیر پهن کرده بودیم. پسرعموم که همسن داداشم بود، خیلی بازیگوشه. خیلی اصلاً این بچه شره. تا بزرگ هاشم خیلی شر و شیطون بود.

این مطلب هم عالیه:  استاد و شاگرد، بنده و خداوند

یه فرقونی اونجا افتاده بود، یه فرقون شکسته و بدون چرخ. همینجوری با این بازی می کرد. هی پدر من بهش می گفت: بچه برو انطرف تر بازی کن، این بچه خوابیده، یه وقت این فرقون نیفته روش. برو اونطرف بازی کن. یکم می رفت اون ور و یه کم می اومد. آخرش اون چیزی که ما می ترسیدیم اتفاق افتاد. و این فرقون ول شد صاف افتاد روی سر این داداش من که خوابیده بود. حالا این بچه ای که زردی داره، سرش هم شکست! که دیگه خونریزی و برو دکتر و درمان و … دیگه واقعاً واقعاً برادر من داشت می رفت! جوری شد که امروز صبح پدرم داشت تعریف می کرد، من اشک توی چشم هام جمع شد. گفت: تصمیم گرفتیم اونها به سفرشون ادامه بدن و ما برگردیم.

حالا استان رو خلاصه کنم، اینکه به زاهدان رسیدیم، اونها از زاهدان به مسیرشون ادامه دادن و ما می خواستیم برگردیم اصفهان و اون موقع اتوبوس نبود برای اصفهان و اتوبوس یزد فقط وجود داشت و سوار شدن. رفتیم با اتوبوس چندین ساعت و تو راه که برسن به یزد. اتوبوس های اون زمان که حتی هیچ امکاناتی نبود، دکتری دوایی هم نبود، همه جا تعطیلی بود. روز جمعه هم بوده. بعد می رسن به یزد و به یزد که می رسن داداش من تقریباً تموم بوده دیگه. و پدرم گفت: اونجا یه راننده کامیونی نگهداشته بودن براشون، گفته بودن: ما رو برسون به اصفهان و ایشون گفته بود: من از نزدیکی های اصفهان رد میشم و می تونم سر گردنه های اصفهان می تونم پیادتون کنم و کاری نداریم، پدرم گفت: توی ماشین که من نشستم دیدم پسرم رفت دیگه! تقریباً تموم شده. اونجا من فقط به خدا گفتم: خدایا اگر می خوای این بچه رو از من بگیری، فقط اجازه بده برسیم به شهر خودمون و حداقل توی شهر خودمون این بچه بره. و توی این وسط بیابون و توی کامیون و … نباشه.

و گفت: من از این بچه گذشتم و توی دلم گفت: این بچه تموم شد و رفت… امکانات اون زمان مثل الان که نبود. دکتر کجا بود؟ خیلی امکانات کم بود. بعد هیچی دیگه. پدرم گفت: گذشتم و مادرم اون گوشه گریه می کرد و خود پدرم توی غم و لک و… بعد اون راننده کامیون هم پدرم خیلی صبح دعاش می کرد، می گفت: اون رانده کامیون تا دید اینجوریه، رفت کلی پسته خرید، نوشابه خرید. گفت: این بجه رو بذارید من بهش می رسم و… توی راه کلی پسته بهش داده بود و خورده بود. گفته بود: نگران نباشید و دلگرمی بهشون داده بود. منم یه صحنه های یادمه. جلوی کامیون نشسته بودیم، تنها صحنه ای که من یادمه یک پلاستیک گنده پسته از اینهایی که هست تازه و روکش قرمز دارن، اونها بود. من هم روم نمی شد بخورم و اون راننده هم بهم می گفت: بخور عمو بخور. بهم می داد می خوردم. یه صحنه هایی یادمه.

و اینکه پدر من گذشت از داداشم. و توی ذهنش گفت: من گذشتم. و از خدا خواستم که نگفتم خدایا برش گردون. دقیقاً صحبتی که پدرم گفت: خدایا من که نمی تونم اینو به زور داشته باشم. خودت دادی و خودت بگیرش دیگه. خودت دادی و خودت هم می گیری. و گفت: تا اینو توی ذهنم دیگه گذشتم از این عشق زمینی و از این فرزند، هر چی داشتیم می رفتیم سمت اصفهان و نزدیک تر می شدیم، دیدیم این بچه داره حالش بهتر میشه. انگار داره حالش سرحال تر میشه و داره بر می گرده. و می گفت: تا رسیدیم سمت اصفهان دیدیم تقریباً سر حال شده بود و برگشته بود. دیگه یعنی تا دم مرگ رفته بود. دیگه این پدر قطع امید کرده بود و گفته بود: خدایا اینو ببرش، طوری نیست.

اینو می خوام بگم: وقتی که انسان بگذره، اون امتحان رو پاس کرده. حالا گاهی وقت ها هم هستش که اون اتفاق می افته. آدم از نزدیک ترین کسان خودش می گذره. مگه نبودن مادرهایی که توی جنگ بچه هاشون شهید شدن، گفتن: ما تقدیم به خدا کردیم. ببینید چقدر عشق داشتن؟ واقعاً خیلیه! و توی روز عید قربان، قربانی کردن عزیزان این هستش که ما خدا رو انتخاب کنیم. هیچ عشق زمینی یارای مقایسه شدن با عشق خدا رو نداره. چون وقتی انسان در سطح روح عاشق خدا شد، دیگه اون عاشق بی نهایت شده و روحش داره پرواز می کنه. خیلی روز قشنگی بود امروز و خیلی این موضوع توی ذهن من تداعی می شد که چطور میشه انسان بگذره و یه جاهایی باید انسان عشق زمینی خودش و دلبستگی های خودش رو رها کنه و به خداوند اجازه بده اون اتفاق قشنگ روحانی بیفته واقعاً.

و امیدوارم که ما از عید قربان این درس رو بگیریم که هیچ چیز در این دنیا شایسته دل بستن نیست! همونطور که امام علی علیه السلام می گفت: دنیا با همه زرق و برق هاش برای من هیچ ارزشی نداره. چون ایشون می دونستن که عشق واقعی جای دیگه ای هست و عشق به خداوند و عشق به بی نهایت لذت بسیار بالاتری داره تا اینکه عشق ما عشق زمینی باشه و عشق به دلبستگی باشه به مال باشه به فرزند باشه، حالا اینها مباحث بسیار عمیقیه برای عاشقای خیلی وصل. که ما فقط می تونیم به اون ها نگاه کنیم و یاد بگیریم و در مسیر اونها حرکت کنیم.

دونستنش بد نیست حالا. اگر تو زندگی جوری شد که باید یک چز خیلی عزیز رو از دست بدیم، اونجا یادمون باشه که کم نیاریم، یادمون باشه که قرار نبوده اون چیز برای همیشه برای ما بمونه و قراره که فقط خداوند در دل ما باشه. داشتن همچین نگرشی در مواقعی که انسان یک چیز عزیز رو از دست میده، خیلی کمک می کنه. یک عزیزی رو از دست میده، یک ضرر مالی بسیار بزرگی رو متحمل میشه، یک ورشکستگی اتفاق می افته، عشقی از زندگی انسان میره، تموم اینها برای وقتیه که انسان برگرده فکر کنه به داستان حضرت ابراهیم که گذشت از بچه اش. گفت: می گذرم و رها می کنم و امیدوارم که ما همه بتونیم به این نوع نگرش نزدیک تر بشیم که خداوند رو بیشتر از همه چیز دوست داشته باشیم و خداوند فقط در دل ما فقط حضور داشته باشه.

 

این فایل صوتی را از اینجا دانلود کنید.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

آیا تمایل ورود به این بحث را دارید؟
اگر تمایل دارید، شرکت کنید!

دیدگاهتان را بنویسید