eid-ghadir-khom-mola-ali-ibn-abitaleb

عید غدیر مولا علی

در این فایل صوتی در رابطه با اینکه چرا من امام علی علیه السلام رو اینقدر دوست دارم؟ صحبت خواهیم کرد. البته صحبت از فضائل این مرد بزرگ یا هر مرد بزرگی در تاریخ در یک فایل صوتی کوتاه نمی گنجه و هر کسی فضائل خودشو داره و هر چقدر دانش فرد نسبت به اون شخصیت بیشتر باشه، بیشتر اون فرد رو دوست داره. ولی اخیراً یک کتابی می خوندم که یک داستان قشنگی توش بود، این داستان باعث شد باز هم ارادت من نسبت به ایشون یک پله قوی تر بشه. جنگ بدر بود و هنوز جنگ شروع نشده بود. سپاه دشمن اطراف چاه های بدر بود و سپاه پیامبر (ص) در نرسیده به این چاه ها بود و شب بود و ظلمات و آب توی لشکر پیامبر تموم شده بود. و چاه های آب تحت محاصره لشکر هزار و خورده ای نفری اون کافرها بود. پیامبر (ص) فرمودند: کسی هست که آب بیاره؟ من می خوام وضو بگیرم. تموم اصحاب و صحابه همه بودند، کاری نداریم. اینها همه اطراف پیامبر (ص) بودند و همه حضور داشتند و همه این رو شنیدند و هیچ کس جرأت نکرد که کاری کنه.

بعد دیدن که یه نفر پاشد و رفت، بدون اینکه چیزی بگه، یه مشک برداشت و رفت، بدون اینکه کاری به چیزی داشته باشه. پیامبر (ص) این جمله رو که گفت، دیدن که یک نفر رفت. و اون کی بود؟ واضحه دیگه! امام علی علیه السلام بود. ایشون رفتن سر یکی از چاه ها. حالا توی این ظلمات شب، اون لحظه که ممکنه دشمن ببینه، رصد کنه و تیر بندازه. رفتن ایشون. رفتن داخل چاه و این مشک رو برد داخل چاه پر از آب کرد و با اون مشقت و سختی باید می رفت توی چاه و توی بدنه چاه خودشونو نگه می داشتن و می رفتن توی چاه و آب بر می داشتن و دوباره می اومدن بالا و می رفتن. مشک آب رو آوردن بالا و توی راه برگشت طوفان بسیار شدیدی گرفت که دیگه اصلاً تموم ماسه های بیابان توی هوا معلق شده بود. امام علی علیه السلام خوابید روی زمین که آسیب نبینه. بعد که خوابیدن و از خودشون محافظت کردن، تا بلند شدن، دیدن که مشک خالی شده و دوباره ایشون برگشتن. این همه راه رو برگشتن و رفتن داخل چاه و مشک رو پر از آب کردن، آوردن بیرون و در راه برگشت دوباره یک طوفان شدیدتر از اولی شکل گرفت که چاره ای نبود جز اینکه ایشون دوباره بخوابن روی زمین و خودشونو محافظت کنن و دوباره مشک خالی شد.

و امام علی احتمالاً پیش خودش می گفته: من چطور برگردم با دست خالی پیش پیامبر؟ پیامبر از ما درخواست کرده که براش آب بیاریم. من نمی تونم دست خالی برگردم. دستوریه که داده شده. و ببینید که چقدر ارادت داشتن ایشون نسبت به نبی خدا. و بعد دوباره میرن و برای بار سوم این کارو انجام میدن و بار سوم هم مشک خالی میشه به خاطر طوفان. و بعد دوباره میرن پر می کنن و بر می گردونن پیش پیامبر. پیامبر می فرمایند: طول کشید یه کم یا علی. چی شد اینقدر طول کشید؟ بعد امام علی میگن: یه مشکلاتی پیش اومد دیگه. بالاخره طول کشید و این آب رو آوردم خدمت شما. حجب و حیا رو می خواستم ببینید که اصلاً  حتی نگفتن چقدر سختی کشیدم و… سه بار رفتم توی بدنه چاه و اومدم بالا! یعنی در اصل میشه شش مرتبه. پیامبر فرمودن: بار اول که طوفان اومد، یک سری از فرشتگان بودن، بار دوم که طوفان اومد، یک سری از فرشتگان دیگر خدا بودن و همه اونها رو خود من می دونم و آگاه هستم بهش که این اتفاقات افتاد. و می خواستم بدونم که ارادت تو چقدره و واقعاً حقا که علی هستی.

و این داستان خیلی به دل من نشست. شاید طریقه گفتن من عمق مطلب رو بیان نمی کنه، چونکه توی کتاب خیلی قشنگ توضیح داده بود. ولی چیزی که هست اینه که یه جاهایی اصلاً دیگه بحث تعصب دینی و قومی و مذهبی و… نیست. یه جایی فارغ از هر دین و مذهب و هر مسلکی، جوانمردی و مردانگی مطرح میشه. و مولا علی علیه السلام توی هر زمینه ای که فکرش رو بکنیم، نهایت مردانگی و غیرت و شهامت رو به خرج دادن. حالا مردها می دونن دیگه. یه جاهایی مردانگی به قلدر بودنه، یه جاهایی مردانگی به مرام مردانگیه. مرام مردانگی یعنی چی؟ یعنی اونجایی که مولا علی علیه السلام یتیم های کل شهر رو یه جورایی می دارید. شب ها براشون غذا می برد. اصلاً کسی خبر نداشت. توی خلوت و خفا یه خدمتی می کردن و با عشق این کار رو می کردن و این داستان رو حتماً شنیدید که توی خانه یک زنی که چند تا بچه داشت و این زن بیوه بود و مولا براشون غذا می بردن برای این خانواده. نه تنها براشون غذا می بردن، بچه هاشون چون یتیم بودن، یه کم سرگرمشون می کرد و باهاشون وقت می گذروندن.

بعد این بچه ها توی اون حالتی که امام علی داشت با بچه ها بازی می کرد، مثلاً بچه ها روی کولش سوار بودن و چهار دست و پا داشتن راه می رفتن. و اینقدر داشتن خدمت می کردن به این بچه ها. یه جایی شد که اون زن بیوه داشت نون می پخت و دود رفت توی چشمش و کلاً انگار دود تنور اومد فضا رو گرفت و سرفه اش گرفت. و یه نفرین کرد به امام علی. گفت: خدا علی رو چکارش کنه که ما توی این وضعیت هستیم. و نمی دونستن که ایشون حضرت علی هستن. و حضرت علی گفتن: مادر چرا؟ چی شده؟ گفت: مولا علی خبر نداره که ما فقیرها داریم چطوری زندگی می کنیم؟ و معلوم نیست الان کجا خودش سلطنت رو به دست گرفته و داره لذت می بره و ما فقیرها رو درک نمی کنه! خدا چیکارش کنه! و مولا علی گفت: مادرم تو فقط علی رو دعاش کن. نفرینش نکن. فقط خواهشاً علی رو دعا کن که بیشتر به فکر شما باشه.

این مطلب هم عالیه:  عشق های گذشته

ببینید یه جاهایی معرفت و مرام دیگه حد و مرز نمی شناسه. هر کی دیگه بود توی این موقعیت، شاید می گفت: بابا علی منم! مگه نمی بینی که من هر شب دارم برای شما این کارها رو می کنم؟ کدوم حاکم؟ مولا هیچی نگفتن. و فقط گفتن: فقط تو رو خدا امام علی رو دعاش کن و نفرینش نکن. می دونید؟ خیلی بزرگمنش بودن. اصلاً کاری به دین نداریم ما. یه جاهایی هست که این جمله معروف امام حسین علیه السلام می فرمایند: آقا اگه دین ندارید، حداقل آزاد مرد باشید. این جمله خیلی معنی داره. اگه جوانمردی توی مردم بود، اصلاً دنیا هیچوقت مثل الان نمی شد! هیچوقت آدم ها همدیگر رو نمی کشتن! اگر کسی جوانمردی و مرام رو رعایت می کرد، همه مردان و رهبران دنیا، دیگه اونوقت کشورها به جون هم نمی افتادن! توی این شب قشنگ که شب عید غدیره، از مولا می خوام که دستمونو بگیره و کمکمون کنه. کمک کنه که زود قضاوت نکنیم. اگر می خواهیم در مورد این شخصیت های بزرگ حرفی بزنیم، نظری بدیم، حداقل بریم چند تا کتاب در رابطه با اینها بخونیم. حداقل اگر سؤالی، شبهه ای داریم بریم از کسانی که کارشون این هست و سال ها تحقیق کردن، بپرسیم. از خودمون نیایم بگیم: عه! از فلان جا فلان جمله رو نوشته بود و بخاطر اون دیگه فایده ای نداره!

از خدا می خوام که یه کم وقتت بذاریم و بشناسیم. اصلاً کلاً وقت بذاریم و مسیرمونو توی زندگی پیداکنیم واقعاً. انسان اگر یک کار مهم توی دنیا داشته باشه، اینه که آب دستش هست، زمین بگذاره و بره خدا رو پیدا کنه. و بگه: آخرش من دنبال چی هستم؟ واقعاً من برای چی اومدم توی این دنیا؟ آمدنم بهر چه بود؟ این سؤال رو بره دنبالش. و از تموم کسانی که این مسیر رو طی کردن بره سؤال بپرسه. بره دنبال استاد، منبع، مرجع، کتاب. ای کاش ما بتونیم توی این مسیر بیفتیم. اونجاست که تموم ابعاد زندگی انسان جهت و معنی پیدا می کنه. نیروی جنسی معنی پیدا می کنه، کار و تلاش معنی پیدا می کنه. ازدواج معنا پیدا می کنه. نمی دونم این فایل صوتی به دست چه کسانی خواهد رسید؟ فقط از خدا می خوام که یک جرعه، یک ذره از جوانمردی، بزرگمنشی و مرام مولا علی علیه السلام توی وجود من هم بیاد. توی وجود ما هم بیاد. نمی دونم چی بگم…

وقتی آدم نهج البلاغه رو باز می کنه، یه زمانی من قدیم ها قبلاً هم گفتم دیگه. یه ذره مخالف بودم، این چیزها رو قبول نداشتم، سوادم کم بود، همه ر می بردم زیر سؤال. توی اون دوران هیچ وقت ننشستم حتی یک صفحه، یک خطبه، یک جمله، یک پاراگراف از صحبت های امام علی علیه السلام رو بخونم و بگمک این مرد اصلاً چی می گفته؟ افکار این مرد چی بوده؟ و الان به این نتیجه رسیدم که هر شبهه ای، هر حرفی، هر نکات منفی، هر چی که هست، آدم کافیه که کتاب نهج البلاغه رو باز کنه و یه کم بخونه و ببینه که تفکرات این مرد چی بوده؟ این مرد بزرگ به چی فکر می کرده؟ آیا دنبال ثروت بوده؟ به هیچ عنوان! آیا دنبال شهوت بوده؟ به هیچ عنوان! فقط دنبال خدا بوده. این مرد مجذوب خداوند بوده.

و این داستانی که یک روز پیامبر توی خونشون نشسته بودن و دیدن یه نفر داره در می زنه. پیامبر فرمودن: شیطانه. در رو باز کنید بیاد تو ببینیم چیکار داره؟ شیطان اومده بود در محضر پیامبر نشسته بود. ببینید روح چقدر باید بزرگ باشه که شیطان با اون همه مکر و حیله هاش موشی بیش نبوده در برابر روح پیامبر. پیامبر از شیطان چند تا سؤال می پرسه. (برید توی اینترنت بخونید) یکی از مهمترین سؤالاتش این بوده که نظرت در مورد علی چیه؟ و شیطان میگه: اصلاً نمیشه سراغ این مرد رفت! اینقدر که به خدا وصله. فکرش هم نمی تونم بکنم که حتی بهش نزدیک بشم! حتی از فکرش هم که بتونم به این مرد نزدیک بشم، اصلاً می ترسم. اصلاً دست نیافتنیه این مرد! و پیامبر عمداً این سؤال ها رو می پرسیده.. چون می دونسته اینها توی تاریخ ثبت میشه. حالا توی عید غدیر، این عید بسیار بزرگیه. خداوند دین خودشو تکمیل کرد و گفت: از امشب، از این روزی که پیاممبر جانشین خودشو تعیین کرد، الان کار پیامبر تموم شد. یعنی اگر پیامبر این کارو نمی کرد، خداوند می گفت: رسالتت اصلاً قبول نیست. کارو تکمیل نکردی. یا مولا دست همه ما رو بگیر.

این فایل صوتی را از اینجا دانلود کنید.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

آیا تمایل ورود به این بحث را دارید؟
اگر تمایل دارید، شرکت کنید!

دیدگاهتان را بنویسید