کار کردن با صداقت

سلام به شما دوست عزیز در کانال مس به طلا. در این ویدیو در رابطه با یک موضوع بسیار مهم صحبت می کنیم که برکت داشتن کار هست. قبلاً در یک ویدیو به اون اشاره ای کرده بودیم. ولی در اینت ویدیو به شکل متفاوت تری به این موضوع می پردازیم. چون نیازه که مخصوصاً کاربرهایی که یر کار هستن یا کارمند هستن و ارباب رجوع دارن، به این نکات توجه داشته باشن.
قبلش اینو بگم: من به مدت هشت سال از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۸ توی یک شرکت دولتی در اصفهان کارخانه ذوب آهن اصفهان کار می کردم. در این هشت سال خوب سال اول جدید بو.د برامون، آموزش می ذاشتن، جذاب بود و چیز یاد می گرفتیم. ولی بعد از یکشال که اونجا بودم و اون چیزهایی که لازم بود رو یاد گرفتم توی اون پوزیشنی که بودم، همه چیز رو بلد بودم، دیگه تبدیل شد به یک زندگی روتین و رخوت بار.
یعنی در خمودگی زندگی می کردم. حالا نمی دونم مشکل از من بود یا شرایط کاری و روتین اونجا بود، هر چی که بود، باعث می شد که من هر روز که از خونه بیرون می رفتم و می خواستم برم سر خیابون، سرویس بیاد ما رو ببره، همه کارگرها و کارمندها رو سوار می کرد و می برد، دعا می کردم و می گفتم: خدایا کاش امروزم یک روز بخور و بخواب و تنبل منشی باشه. من هشت ساعت برم سرکار و هیچ کاری نباشه، من بخورم و بخوابم و برگردم و بیام! آرزو و دعای من هر روز این بود!
البته در مقایسه با همکاران و دوستان من جز افراد خیلی فعالی حساب می شدم که همیشه کلاس زبان می رفتم، کتاب های زبان همیشه توی دستم بود، کتاب های برنامه نویسی اون موقع یک کتاب ضخیم ++C بود که با خودم داشتم و می نوشتم و … حتی شیفت های شب هم تا سه بیدار بودیم و سه به بعد تقسیم می شدیم و شیفت رو عوض می کردیم و می خوابیدیم؛ من نمیذاشتم وقتم تلف بشه. ولی همه اینها برای شخص خودم بود. برای خدمت به سازمان نبود. برای خدمت به خودم بود. هیچگونه نیت خیری پشتش نبود و نیت من بخور و بخواب و پشت میز نشینی بود. فقط انگیزه ای که منو می کشوند برم خیابون وایسم که سرویس منو ببره، اون حقوق سر برج بود.
هیچ چیز دیگری برام اهمیت نداشت. اصلاً کارخونه بترکه، زنده باشن، مرده باشن، هیچ چیزش برام اهمیت نداشت و فقط اون حقوق برام مهم بود! و زندگی من اون عدد بود. و اصلاً اون پول برای من برکت نداشت! خوب طبیعیه. چون من هیچ عشقی به اون کارم نداشتم، هیچ نیت خیری نسبت به اون کارخونه ای که داره رزق و روزی من رو میده، نداشتم. حالا اصلاً به کارم هم علاقه ای نداشتم. کارم جوری بود که اصلاً با روح من سازگار نبود و هشت سال فقط من اونجا موندم. فقط به خاطر اینکه همه می گفتن: وااای! کار رسمی داری! آینده ات تأمینه! خوش به حالت! چقدر خدا دوستت داشته!
خوب واقعاً هم همین بود. بالاخره توی اون شرایط زمان کار خوبی بود و شرایطش خوب بود و حقوق یک کارمند رسمی، یک شرکت تولیدی بزرگ بود. حالا نمی دونم شرایط اون کارخونه چطوره. و به مدت هشت سال روح خودمو در عذاب قرار داده بودم. چون اصلاً علاقه ای به اون شغل نداشتم. و این پول اصلاً برکتی برای من نداشت! هیچ پیشرفتی نداشتم. همه همکاران من با همون حقوق کارمندی خونه خریدن، ماشین خریدن، ازدواج کردن، پیشرفت کردن. بعضی ها دو تا خونه خریدن. بعضی ها سرمایه گذاری های سودآوری می کردن. ولی من اصلاً  پیشرفتی نکردم.
اون موقع صندوق قرض الحسنه محمد رسول الله بود توی اصفهان، که پول عده زیادی از مردم رو خورد. همون قضیه ملا بود که قابلمه رو میدی، دو تا قابلمه پس می داد، بعد یه روز می دیدی قابلمه رو پس نیاورد، داستانی داره که خیلی قشنگه. که کاری نداریم. اینطوری بود که مردمو با این دروغ گول زده بود که شما اگر دو میلیون که بگذارید، بعد از چند ماه شش میلیون وام میدیم. وام با درصد کم. و همه هجوم آوردن و پولهاشونو گذاشتن.
من هم یادمه که اون زمان پولم رو گذاشتم. که نخورده نشد، ولی خیلی با مکافات، یک مقدارش رو الان بدن و یک مقدارش رو چند ماه دیگه و چند سال بعد و… پول من رفت و اینجوری خرج می شد. یا پول های من خورده می شد، هر جا سرمایه گذاری می کردم، شکست می خوردم. توی بورس می رفتم، شکست می خورد، هزینه های الکی پلکی خرج را های بیخودی می شد این پول ها.
چرا؟ چون من اصلاً علاقه ای نداشتم و توی کاری که داشتم می کردم، اصلاً صادق نبودم. نیت من کار کردن نبود. نیت من از زیر کار در رفتن بود و برای خودم یک ارزش می دیدم. می گفتم: آخ جون! امروز هم کار نکردم! امروز هیچ کاری نکردم. امروز هم هشت ساعت خوابیدم، زبانمو خوندم و خوابیدم. این شد که دیگه بعد از هشت سال هم ول کردم رفتم. دیگه روح من تحمل این شرایط رو. نداشت و به کارم علاقه نداشتم، پول ها برکت نداشتن و هیچ شرایط خوبی نبود دیگه. یک مقدار پول ذخیره کرده بودم، به اندازه اینکه فقط یکسال بتونم توی مالزی زندگی کنم، پا شدم از ایران به مالزی رفتم و اونجا رشته مورد علاقه خودم که کامپیوتر بود رو شروع کردم به خوندن.
و نکته ای که توی این ویدیو می خوام بگم اینه که: وقتی که ما اینجوری کار کنیم، که متاسفانه الان می بینیم خیلی ها این تفکر رو دارن، مخصوصاً کسانی که کارمند هستن و شغلشون حالت روتین داره. هیچ پیشرفتی، هیچ چیزی نداره و دیگه کم کم رخوت سراغ انسان میاد و منحنی کارایی انسان شروع می کنه به افت کردن. مدیریت خیلی سطح بالایی می خواد که انگیزه کارمندان رو بکشه بالا. یک سری مدیران ژاپنی می خواد که ما اونجا نداشتیم… معمولاً توی کشور ما این اتفاق می افته که انسان ها به رخوت کشیده میشن و دیگه کم کم کار نکردن براشون ارزش و زرنگی میشه و خوشحال میشن که آخ جون مثلاً من امروز که ساعت هشت رفتم سر کار تا ده به بهانه صبحانه خوردن، دور خودم چرخیدم و ایمیل هایی که اومده رو جواب ندادم.
حالا نمونه اش هفته گذشته همین الان ما درگیر یک امضا بودیم از یکی از گمرکات کشور. به هر دلیلی اون آقایی که باید امضا می کرد، امضا نمی کرد! همش زنگ می زدیم می گفتیم که این اومده توی کارتابل من، کارتابل های امروزی هم فیزیکی نیست، سیستمی هست. هر چی می گفتیم توی سیستم اومده ولی می دیدم که امضا نشده. هر چقدر زنگ می زدیم به همکارش و زیر دستش و بالا دستش، خبری نمی شد. از چهارشنبه تا سه شنبه یک بازه یک هفته ای به خاطر اینکه طرف بره باز کنه، بخونه و یک کامنت بذاره که بلا مانع هست، اینتر! این کارو نمی داد. و خیلی حال من رو بد کرد. گفتم: خدایا چرا اینجوریه؟ یعنی واقعاً روی اعصاب انسان راه میره که یک امضای ساده اینقدر طول بکشه.
و دیگه حالا که امضا شده من بخشیدمش و گفتم: خدایا من نمی خوام حال خوبمو به خاطر کم کاری یک فرد دیگری بد کنم! ولی اون فرد خودش خبر نداره که با این کار، حالا من یک نفر بودم، شاید صدها نفر مراجعه کننده داره. و وقتی که این رو برای خودش ارزش قرار میده که کار انجام نده و کار مردم رو لنگ بگذاره، این یک ارزش برای خودش حساب میشه، کارمای این کارش به خودش بر می گرده. این اعصاب خوردی که برای من پیش اومد، بر می گرده به زندگی اون. و امکان نداره که نتیجشو نبینه. شاید امروز اتفاق نیفته. ولی بعد از یک مدت می بینه که روحش و قبلش سیاه و سیاه تر میشه و چه اتفاق هایی که ممکنه برای خانواده اش بیفته! چه افسردگی هایی که برای خودش، فرزندانش و اطرافیانش پیش میاد. انواع و اقسام چیزهای مختلف رو خداوند سر راهش می گذاره که بلکه بیدار بشه و شروع کنه به صادقانه کار کردن.
ولی ای کاش که ما متوجه باشیم که اگر در پازیشنی هستیم که کار مردم با ما گیر هست، با عشق و با نیت خویر خیلی قدرتمند بیایم و کار مردم رو راه بندازیم. چرا؟ چون کارمای اون به زندگی خودمون بر می گرده و وقتی بخوایم هر کاری بکنیم، کارمون درست راه می افته. پیش خدا دعایی داریم، کار ما رو درست راه میندازه و به ما سخت نمی گذره.

ولی هر کاری که ما با ملت و معشوق های خدا که همون مردم هستن، خدا هم همون کارو با ما می کنه. این نیست که ما هر کاری، هر رفتاری که من با مردم دارم، خدا براش فرقی نمی کنه! خدا براش فرق می کنه. خداوند تموم مخلقاتشو دوست داره. حتی همون کافر رو خدا دوستش داره. ما حق نداریم به هیچکس بدی کنیم، کارشو لنگ بذاریم، به هر دلیلی، به هر منطقی که توی ذهنمون هست. وظیفه ای که ما داریم اینه که اگر ما می خواهیم نون حلال به خونه و زندگیمون ببریم، سر ساعت که میریم، حداقل نیتمون این باشه که آماده به کار باشیم. بگیم کار می خوام بکنم خدایا. اگر یک پرونده گذاشتن روی میز من، امضاش کنم.

این مطلب هم عالی و مفیده:  معرفی دوره سالیتود و خلوت درون

حالا جالبه توی اون قسمتی که روز اول من رفتم، کارمندی بود که اون پایین نامه ها رو چک می کرد و می گفت: مثلاً نامه شما پیش فلانیه و به فلان شماره زنگ بزن. حالا من فکر می کردم توی این کار ربع ساعت کارم انجام میشه. الان که یکربع به چهاره، تا چهار کارم انجام میشه. گفت: بنده خدا چی میگی؟ مردم اینجا جشن و سالگرد امضا یه نامه می گیرند! فکر کردی به این زودی ها کارت انجام میشه؟ منم گفتم: نه بابا! مگه سیستمی نیست؟ نباید اینجور باشه و… و تا یک هفته طول کشید. ولی خوب اون فرد هم نمی دونم چطور فکر می کرد؟ چه تفکری پشت این هست که اگر من کار مردم رو زود راه بندازم، شاید مردم روشون زیاد میشه! و ممکنه کارهای بیشتری بیاد به سمتم! این خیلی اشتباهه.

باید ما بگیم: اگر شما اومدید، اگر یک ربع ساعت کارت انجام میشه، من ده دقیقه ای برات انجام میدم. و اگر کار بعدی بلافاصله اومد جلوی من، نباید ناراحت بشم. یا باید از اون کار استعفا بدم و برم بیرون، اگر هنرشو دارم، برم خودم پول دربیارم، یا اگر پذیرفتم که توی یک سازمانی بشینم پشت یک میز و یک صندلی رو اشغال کنم، اگر هشت ساعت لازمه که پشت سر هم تند تند کار کنم، امون بهم ندن، باید این کارو انجام بدم.

کما اینکه همون سازمان گمرک یکی از مدیران بسیار خوبشون، یکی از معاونین گمرک هستن توی فرودگاه امام خمینی، چقدر مرد خوبی هستن! واقعاً آدم باید هر دو طرف رو بگه. خدا خیرش بده. تا ساعت چهار بعد از ظهر که ساعت کاریش هست، می شینه کار تک تک ارباب رجوع ها رو انجام میده و همیشه پشت در اتاق ایشون پنجاه نفر توی صف هستن و کار همه رو راه میندازه. حالا برادر من که رفته بود، می گفت: ایشون نهار هم نخورده بود تا ساعت چهار. گفت: کار همه رو انجام میده، به قول معروف امضا رو انجام میده و بعد میره نهارشو می خوره و کارهاشو می کنه.

پس اینجور آدم هایی رو هم داریم. ای کاش همه ما این تفکر رو داشته باشیم. که توی هر پازیشنی که هستیم، بهترین کاری که ازمون بر میاد، قبل از اینکه برای مردم باشه، برای خدا انجام بدیم. بگیم: خدایا من در این پازیشن بهترین خودم خواهم بود. بهترین تلاش خودم رو انجام میدم، که اون کار رو انجام بدم. خود من هم اگر توی اون هشت سال اینطوری کار می کردم، شاید اون پول ها خیلی برکت داشت برام. جالبه که من یک زمان زمینی خریدم که الانم هستش، اون زمین اصلاً رشدی نکرده. ولی همون روزی که اون زمین رو خریدم، با پول اون زمین در اون مکان، دو تا خیابون اون طرف ترش، می تونستم دو تا زمین پلاکی مسکونی بخرم. چون من یه زمین تجاری خریدم.

اون پلاک های مسکونی الان هر کدوم صد میلیون، نود میلیون و تا قبل از گرونی ها اینطوری بود و الان اصلاً مشتری نداره، معلوم نیست قیمتش چقدره! چون این پولها از زیر کار در رفتن به وجود اومده بود. و اون زمین هنوز رشدی نکرده و فکر هم نمی کنم رشدی بکنه، چون توی بیابونه اصلاً. اینها دردهایی هست که من توی زندگی کشیدم و دارم تجربه های خودمو به کاربرهای عزیز میگم. که ما باید با صداقت کار کنیم. حتی اگر کار ما یک امضای ساده هست، اون کار ساده امضا کردنو انجام بدیم.

اگر حتی هشتصد تا نامه اومد که در طول روز باید انجام بدیم، باید انجام بدیم. اگر نمی تونیم، باید از اون کار استعفا بدیم و کاری رو شروع کنیم که می تونیم انجامش بدیم. امیدوارم که همه مردم کشورمون، کار هامون رو صادقانه انجام بدیم و با صداقت کارهامونو پیش ببریم و سعی کنیم به همنوعان و مخلوقات خودمون خدمت کنیم. و از شما دوست عزیز خواهش می کنم که نظر و تجربه خودت رو در رابطه با این ویدیو و مطلبی که گفته شد، در پایین این ویدیو و در سایت ما نظر بگذارید. ما خوشحال میشیم که نظرهای شما رو داشته باشیم و یک تعاملی بین ما و شما برقرار بشه.

6 پاسخ
  1. Amir hedayat
    Amir hedayat says:

    سلام استاد عزیزم اقای زارع و خدا قوت و خسته نباشید به گروه مس به طلا!
    پسری ۱۹/۵ ساله ام.میخواستم بودم اگر انسان از این بترسه که کاری رو زود تموم کنه و دیگه کار دیگه ای برای انجام دادن نداشته باشه و اون کار رو عمدا کش بده یعنی همون در رفتن از زیر کار راه حل درمان این چیه؟

  2. javad_oh22
    javad_oh22 says:

    سلام
    جناب استاد زارع برادر و دوست عزیزم بسیار بسیار مفتخرم که شما چنین با قدرت و صادقانه تجربیاتتون را با هموطنان به اشتراک می گذارید.
    به دوستی با شما افتخار می کنم.
    صداقت شما تحسین برانگیز است.
    دوستدار شما
    حسین شیرمحمدی

    • مس به طلا
      مس به طلا says:

      سلام خدمت دوست و همکار عزیزم آقای شیر محمدی عزیز

      بنده هم از آشنایی و دوستی با شما مفتخرم و خوشحالم که کشورمان دارای اساتید فرهیخته ای مانند شماست.

      به امید دیدار در آینده ای نزدیک

      شاد و سلامت باشید
      جواد زارع

  3. HosseinzadehMaryam
    HosseinzadehMaryam says:

    سلام استاد خسته نباشید
    من یک صندوقدار هستم و این فایل رو با جون و دل گوش دادم اما احساس کردم این برای کارهای تک نفره است نه گروهی چون دقیقا همین طور که شما گفتیدمنم دلم میخواد پولم اول حلال باشه بعد برکت داشته باشه برای همین از وقت کشی و پرسه زدنای بی مورد پرهیز میکنم اما یه چیزی ته دلمو میسوزونه اونم از زیر کار در رفتنای خیلی از بچه هاست که سنگینی کار اونا هم می افته گردن من راهکار شما در این زمینه چیه ؟

    • مس به طلا سلمانی
      مس به طلا سلمانی says:

      سلام دوست عزیز….
      ما هر کاری که با عشق انجام دهیم و بهترین نسخه خودمان را در آن امر پیاده کنیم خیروبرکت ان بیشتر خواهد شد…شما سعی کنید سهم ونقش خودتان را در آن کار فقط انجام دهید واگر واقعا کسی از روی نیاز قصد کمک کرد کارش را انجام دهید نه اینکه هر روز کارشان را گردن شما بیندازند واین محدودیتی که شما باید با همکاران خودتون طی کنید و محترمانه و دوستانه بیان کنید.

دیدگاه خود را ثبت کنید

آیا تمایل ورود به این بحث را دارید؟
اگر تمایل دارید، شرکت کنید!

دیدگاهتان را بنویسید