muharram-in-malaysia

خاطره ماه محرم در مالزی

این فایل رو به مناسبت اولین روز محرم تهیه می کنیم.

 من کوچکتر از اون هستم که بخوام در رابطه با مقام بزرگ امام حسین علیه السلام چیزی بگم یا توصیف اون مقام بزرگ رو بکنم. فقط می تونم بگم: خیلی ایشون رو دوست دارم. بنابراین توی این فایل می خواستم احساس این لحظه خودم رو بگم. و تجربه و اینکه الان که روز اول محرمه و من توی ایران هستم، چه حس و حالی دارم؟ خیلی حس غریبیه. چرا؟ چون من هشت سال خارج از کشور بودم و توی مالزی زندگی می کردم. و هر سال موقعی که محرم می رسید، نمی دونم شرایط زندگی چطور بود که من توی مالزی بودم و نمی تونستم ایران باشم. باز خدا رو شکر ایرانی ها یک مراسمی رو به عنوان عزاداری اونجا راه میندازن، توی یک مکانی که حسیسنه مانند بود، یک پارکینگ بود. دو سه تا مکان بود که شرکت می کردم، ولی آخرش ناراحت بودم از اینکه چرا من الان ایران نیستم و نمی تونم شرکت کنم توی عزاداری های امام حسین علیه السلام.

و هر سال می گفتم: امسال که نشد، انشاالله سال بعد ایرانم. یک جوری هماهنگ می کنم که هر طوری شده یکسال فرصت دارم هماهنگ کنم کارها رو و برای دهه محرم ایران باشم. و چندین سال گذشت و نتونستم این کارو بکنم. هر سال نمی دونم چه جور بود، توفیق نمی شد یا هر چیزی. امشب توی حس و حال اون زمان بودم، سوار مترو میشدم و مر رفتم ایستگاه پنج و یا یک تاکسی می گرفتم یا پیاده تا اون مسیر می رفتیم توی یک مرکز خرید قدیمی، طبقه دوم سومش بود، یک پارکینگی بود این طبقه، پارکینگ اون طبقه هیچ خبری نبود، هیچ مغازه ای نبود. یک پاساژ خیلی متروکه مانند بود. پایینش مغازه بود، ولی طبقه سومش هیچ خبری نبود اصلاً. یک حالت حسینیه بسیار بزرگی رو فراهم کرده بودن که من یادمه اونجا می رفتم. یه مکان دیگه هم بود که خط های مترو رو ایستگاه آخرش پیاده می شدیم و می رفتیم اون طرف پل هوایی و یک ورزشگاهی بود که توی اون ورزشگاه سوله خیلی بزرگ، اونجا هم یک مراسمی بود، اونجا رو هم شرکت می کردم. و توی راه توی مترو که می رفتم، همش توی فکر این بودم که مشکی پوشیده بودم، می گفتم: اینهایی که توی مترو هستن الان چه فکری می کنن؟ خیلی دلم توی ایران بود. خیلی دوست داشتم ایران باشم که وقتی مشکی می پوشی، همه می فهمن تو چرا مشکی پوشیدی.

مثلاً توی خارج مشکی بپوشی بشینی توی مترو، ایستگاه آخر پیاده می شدم و می رفتم. مراسم خیلی خوب بود، عزاداری می کردیم و آخر شب شام می دادن توی ظرف های یکبار مصرف و دیگه مکان خوردن نبود. موقع خروج این ظرف ها رو می دادن دست مردم که مثلاً بری خونه بخوری. جایی هم نبود بخوری. می نشستم توی مترو و بر می گشتم خونه، پیش خودم می گفتم: آیا این مردم می دونن که این غذا داستانش چیه که توی دست منه؟ این لباس مشکی که پوشیدم توی مترو و یک ظرف غذا؟ این صحنه کلاً یک نوستالژی خاصیه که آدم فقط توی ایران می تونه حس کنه؛ لباس مشکی، غذای امام حسین. یعنی من امشب اینقدر من خوشحالم و خدا رو شکر می کنم که الان توی ایرانم! به خدا این حالی که امشب دارم رو با دنیا نمی خوام عوض کنم. محرم شده، من توی ایرانم، می تونم عزاداری کنم. به خدا دوستان قدرشو ما بدونیم که چقدر برکت هست توی این عزاداری ها. و اینکه ما هستیم و می تونیم استفاده کنیم. وقتی که آدم هفت هشت سال از وطن دور میشه، هر سال این آرزوت باشه که بتونی این دهه توی ایران باشی و نتونی! خیلی حس بدیه واقعاً. فکرشو می کنم اصلاً منقلب میشم واقعاً! خدا رو شکر.

این مطلب هم عالیه:  قدرت شهوت در خیانت

این فایل برای من حدوداً ده دقیقه به هشته که دارم پر می کنم و ساعت هشت توی کانال آپلودش می کنم و ساعت هشت می خوام با بچه خواهرم ببرمش عزاداری. اصلاً حس می کنم خوشبخت ترین آدم روی کره زمینم به خدا! اینکه می تونم برم عزاداری کنم برای امام حسین علیه السلام. برای اون شخصیت بزرگ. توی واقعه عاشورا امام حسین علیه السلام و یارانش یک کلکسیون، یک موزه یا یک نمایشگاهی از انواع فضائل اخلاقی رو به نمایش گذاشتن. از خود گذشتگی، ایثار، مردانگی، جوانمردی، عفو و بخشش، توبه، اونهایی که توبه کردن لحظه آخر. یعنی هر گونه فضیلت اخلاقی که انسان بخواد حساب کنه، همون عشق، مهم تر از همه عشق رو توی اون واقعه همشون رقم زدن. که به قول استاد شجاعی چقدر قشنگ این قسمت رو تعریف می کردن: امام علی علیه السلام وقتی از جنگ صفین بر می گشتن، به خاک کربلا رسیدن، گفتن: اینجا جاییه که عشاق، عاشق ها به مسابقه می پردازن! یعنی توی عشق مسابقه می گذارن. چه زمینی، چه حادثه ای، چه واقعه ای رخ داد؟

میگم من اصلاً کوچکتر از اونم که بخوام در رابطه با عاشورا و مقام اون بزرگان حرفی بزنم. من فقط می تونم محو تماشای وجود این بزرگان بشم. این بزرگمنشی هایی که توی اون روز اتفاق افتاد. از جان گذشتگی، اینکه هر چی داری و نداری رو بذاری در طبق اخلاص و بگی: تقدیم به تو، تقدیم به تو ای خداوند. جانم، مالم، خانواده ام، همه چیزم رو… امشب حالم خیلی عجیب غریبه. و اینکه توی ایرانم چقدر لذتبخشه. پیش خودم داشتم می گفتم: جواد یادته توی مالزی موقعی که محرم می رسید، نمی تونستی ایران باشی و هر سال می گفتی: سال بعد ایرانم انشاالله؟ سه سال پشت سر هم گفتم سال بعد ایرانم و نتونستم بیام ایران و می گفتم سال بعد. این سری که ایران اومدم، زمستون گذشته اومدم ایران، به قصد موندن هم نیومدم! خیلی جالبه. یعنی به قصد اینکه بیام و محرم توی ذهنمباشه، نه. به دلایل دیگری اومدم ایران و موندگار شدم. و چقدر خدا رو شکر می کنم که الان موندگار شدم و واقعاً نمی دونم چطور خدا رو شکر کنم؟ خدا رو شکر. واقعاً خدا رو شکر که توی مملکتی هستیم که شیعه امام حسین علیه السلام هستیم و یار او هستیم و می تونیم پیرو راهش باشیم. خدایا شکرت.

.

این فایل صوتی را از اینجا دانلود کنید.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

آیا تمایل ورود به این بحث را دارید؟
اگر تمایل دارید، شرکت کنید!

دیدگاهتان را بنویسید