boring-saturday

رفع دلگیری عصر جمعه و بی حالی صبح شنبه

چرا عصر جمعه دلگیر می شویم؟

امروز جمعه هست که این فایل رو در کانال می گذاریم و جمعه ها یه جورایی دلگیر هست. یکی از دلایل این دلگیری می تونه این باشه که در ایران شنبه یک روز کاری هست و بعد از یک دو روز تعطیلی، شنبه می خوایم بریم سر کار و انگار انسان دوست نداره از اون حالت راحتی که پیدا کرده و نفس ما توی این دو روز تنبل شده، بخواد توی این دو روز خودشوجمع کنه و صبح شنبه بره سر کار. ولی علت اصلی دلگیری روز جمعه، همونطور که ما مسلمان ها اعتقاد داریم، به خاطر اینه که دل و نفس ما دلش یک الگو و مقتدای بسیار قدرتمند نیاز داره که اون الگو و مقتدای بسیار قدرتمند حضرت مهدی علیه السلام باشن، نیستن کنار ما و روح ما این رو می فهمه.

نفس ما می فهمه که پدرشو می خواد. باباشو می خواد. مثل بجه ای که پدرشو گم کرده، در طول هفته حواسش نیست و… جمعه که بیکار میشه، یهو دلش می گیره و می فهمه که پدرش در کنارش نیست. و یکی از دلایل اصلیش اینه. که شاید خیلی ها قبول نداشته باشن. بحث اعتقادی نمی خوایم بکنیم. ولی دلیل اصلیش اینه. ما نیاز داریم به یکی که بیاد مرهم روح ما بشه. مثل یک بچه ای که پدر مهربان و دلسوزشو گم کرده و وقتی از بازی و سرگرمی فارغ میشه، تازه یادش می افته که بابام نیست و من بابام رو می خوام.

و بحث اعتقادیش رو شاید الان جاش نباشه که من بخوام در موردش صحبت کنم. ولی اون بحث اول که صبح شنبه هست و ما می خوایم بریم سرکار، چیکار کنیم که اینقدر پکر و بی انرژی نباشیم؟ راهکاری که من برای خودم استفاده می کنم، که ممکنه به هر کسی جواب بده یا نده، ولی به من خیلی جواب داده.

راهکار ساده غلبه بر تنبلی

میام بر عکس اون اتفاقی که در وجود من اتفاق افتاده رو برای خودم رقم می زنم. مثلاً شما در حالت تنبلی هستید و حالشو ندارید پاشید یک لیوان آب برای خودت بیاری، میای یهو ذهنتو سوئیچ می کنی روی برعکس شرایطی که الان داری. میای میگی: من نه تنها پا میشم میرم لیوان آب رو برای خودم میارم، بلکه توی راه هم حتی کلاغ پر میرم، یک دو تا دراز نشست و شنا توی راه میرم و حتی پشتک هم می زنم تا اینکه برسم توی آشپزخونه. و با همین چیزا بر می گردم.

این روی اون تنبلی رو توی وجودمون کم می کنه. می دونم کار سختیه. ولی اگر با این دید بهش نگاه کنیم، می تونیم بگیم: عه! تنبلی اومده سراغم، بیحالم؟ پس من میام بر عکس کارهای خیلی بزرگتری می کنم که نه تنها از پس این کار ساده بر بیام، بلکه چندین و چند برابر بیشترش رو انجام بدم که به خودم ثابت کنم زور دارم، قدرت دارم، نفسم خیلی قویه. حالا برای صبح شنبه چیکار کنیم؟ اگر صبح شنبه واقعاً شش صبح باید راه بیفتن برن از خونه، تا شش ربع کم رو می گیرن می خوابن! و شش ربع کم با حالت نا امیدی و ای خدا چرا من باید برم و… پا میشه یک لباسی می پوشه و شش از خونه می زنه بیرون.

یعنی اون ماکسیمم حالتی که می خواد بخوابه رو، میخوابه. ولی ما میایم همین سیستم بر عکس رو پیاده می کنیم. میگیم: من شش از خونه می خوام از خونه بیرون بزنم که هیچ، ساعت چهار و نیم از خواب پا میشم! یه دوش می گیرم ساعت چهار و نیم موهامو خشک می کنم، سشوار می زنم، عطر می زنم، تازه شده ساعت پنج. ساعت پنج تا شش یک فایل آموزشی انگیزشی قدرتمند گوش می کنم.

در محل کارم چطور حس تنبلی را از خودم دور می کردم؟

یا عزیزانی که آموزش های ما رو دنبال می کنند و نوشتن صبحگاهی دارن، مثلاً بگن: پنج تا شش می نویسم، حتی قبل از اینکه دوش بگیرم، یک نرمشی هم کردم! اگه بتونم برم بیرون بدوم، ک چهار و نیم خیلی زوده. ولی توی خونه یه نرمشی، پایین و بالایی، یه چیزی انجام میدم. بعدش یک دوش می گیرم و یک نامه به خدا می نویسم و لیست شکرگزاریمو می نویسم. یعنی اون حالت رو مغلوب خودم می کنم. میگم: درسته که باید ساعت شش صبح روز شنبه از خونه بیرون بزنم. من چهار بیدار شدم. و اینجور تو رو به زمین زدم. اون حالت منفی که احساس درماندگی می کنه، احساس محرومیت از رختخواب می کنه. میگه: نه! من احساس محرومیت نمی کنم که این رختخواب از من گرفته بشه! زودترش خودم پاشدم. دو ساعت قبل از اینکه بزنم بیرون، رختخواب رو ترک کردم و رفتم بیرون و هزار تا کار انجام دادم و بعد از خونه زدم بیرون.

و این کار خیلی به من جواب داده. من قبلاً که توی ذوب آهن اصفهان کار می کردم، توی یک کارگاه و بخشی بودیم که اکثر روزهای ماه، کاری نداشتیم و فقط باید تجهیزات رو یکساعت یکبار نگاه می کردیم و همین نرمال بودنشونو یادداشت می کردیم. درجه حرارت، فشار و… هی می نوشتیم، می نوشتیم، می نوشتیم… و اون روز می گذشت. یک روز می دید که کار پیش می اومد. دستگاه کمپرسور یا هر چیزی که بود، مثلاً توقف می خورد. یا می گفتن: یکی از اونهایی که توقف خورده، می خوایم استارتش کنیم. استارت خوردن و توقف یک دستگاه بزرگ که مثلاً پنج اتمسفر فشار توشه و در ساعت هفتاد و دو هزار متر مکعب هوای فشرده پنج اتمسفر تولید می کنه، یک دستگاه کمپرسور بزرگ که در دو طبقه بود و من اپراتورش بودم.

این مطلب هم عالی و مفیده:  تسلیت بابت زلزله غرب کشور

فقط یک راهکار ذهنی ساده!

این وقتی که می خواست توقف یا راه اندازی بشه، شما کل اون شیفت دیگه دستت بند بود. دیگه می دونستی تنبلی تمومه! دیگه بشینی یه گوشه و زبان بخوی، بعضیا جدول حل می کردن، بعضیا گپ می زدن و همینجوری می گذشت، می دیدن که نه دیگه! اوه! زارع کارش اینه که دیگه خیلی باید بدوه و دیگه باید ولش کنیم. همه می رفتن یه جایی جمع می شدن. انگار که قرعه مرگ به نام تو افتاده و دیگه باید اون حالت تنبلی رو خاموش کنی و حالت کار رو توی وجودت روشن کنی. و این رو از اونجا یاد گرفتم. با حالت تنبلی و نا امیدی می اومدم سر کار و می گفتم: امروز که حال و حوصله نداریم، بشینیم زبان بخونیم و… این هشت ساعت شیفت بگذره. بیکاری بود دیگه!

ولی چی می شد؟ یهو راه اندازی پیش می اومد. سریعاً توی ذهنم همه چیز رو سوییچ می کردم و می گفتم: نه تنها تنبل نیستم، بلکه با قدرت تمام، اصلاً همه باورهای ذهنی و همه چیز رو انگار موتورهای ذهنی مغز رو می گذاشتم پایین و موتور کار رو می گذاشتم بالا. و می گفتم: با قدرت تمام کار می کنم و بهترین راه اندازی رو انجام میدم و می رفتم و می اومدم. و اگر لازم بود که شما دو سه بار به کارگاه سر بکشی، من پنج بار می رفتم، بیشتر می رفتم. و با عشق می گفتم: آخ جون شروع شد کار! و اینجوری به قضیه نگاه می کردم. به جای اینکه بگم: خوش بحالشون همه نشستن دارن گپ می زنن و چایی می خورن، هشت ساعت دور هم هستن و امروز قرعه به نام من افتاده که کار کنم و دستگاهی که تحویل من هست، این دستگاه مشکل پیدا کرده و من باید این کارو انجام بدم!

حس شادی بعد از غلبه بر تنبلی و انجام کارها

و توی ذهنم این رو اینجوری عوض می کردم و خیلی هم خوب بود و اکثر مواقع هم بدون هیچ مشکلی راه اندازیمو می کردم و بعد مثلاً می دیدم که چقدر من انرژی دارم! مثلاً اگر شیفت عصر بودیم و بعد از ظهر که اومده بودیم سر کار، راه اندازی که می شد، تا دم غروب ساعت هفت که شام می دادن، دیگه همه کارها تموم شده بود، پنج ساعت کار کرده بودم، عالی و خوب می نشستم یک شام خوشمزه می خوردم و بعد از شام دیگه کلاً همه کارها تموم شده بود و لذتشو می بردم که چقدر خوب شد امشب کار کردم و با نشا شب می رفتم خونه.

یعنی هر بار که ما تنبلی رو به زمین می زنیم و بر اون غلبه می کنیم و ذهنمون رو عوض می کنیم، نشاط خیلی بیشتری رو تجربه می کنیم. و اینطور بود که روز بعدش هم می رفتم سر کار، هنوز آمادگی روز قبلو داشتم و می دیدم همه چی اوکیه و گزارش ها رو می خوندم و می دیدم که مشکلی نیست انگار. دوباره چند روز می گذشت در حالت نرمال، روتین روتین، روتین، دوباره تنبلی غلبه می کرد و توی ذهنت این تشکیل می شد که آخ جون! چقدر خوبه که ما هر روز هیچ کاری نمی کنیم! چقدر خوبه که می خوریم و می خوابیم. تا می اومدی عادت کنی به کار، دوباره ذهنت تنبل می شد و یه کار دیگه پیش می اومد، آقا پاشو برو توی کارگاه اون ور، می خوام یه چیزی رو راه اندازی کنن، تو بلدی، تو برو! ای بابا. حالا پاشو برو. و اینجور من کار می کردم.

تو هم می توانی!

شما هم روزهای شنبه می تونید با قدرت تمام بیاین روی این قضیه کار کنین و بگین: عه! شنبه رسیده؟ آخ جون! نه تنها ناراحت نیستم، بلکه خیلی هم خوشحالم. زودتر از همه نمیساعت میرم سر کار و میزمو تمیز می کنم و با انرژی عالی میرم سر کار و غلبه می کنم بر این حالت رخوت و تنبلی که عصر یا جمعه شب اومده سراغم که دلم غصه داره که چرا باید برم سرکار. اینجوری می تونیم از غم روز جمعه رهایی پیدا کنیم.

 

 

 

فابل عصر جمعه و دلگیری شنبه را دانلود کنید

[تعداد: 1    میانگین: 4/5]
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

آیا تمایل ورود به این بحث را دارید؟
اگر تمایل دارید، شرکت کنید!

دیدگاهتان را بنویسید