ثروتمقالات

بهترین نسخه خود

در این فایل صوتی در رابطه با بهترین خود بودن صحبت می کنیم.

شاید این جمله رو شنیده باشید یا جایی خونده باشید که میگن: ما در هر جایی قرار داریم، باید سعی کنیم بهترین نسخه خودمون رو توی اون مکان یا شغل ارائه بدیم تا به جاهای بالاتر برسیم. حالا معنی این چیه؟ یعنی من الان اگر در یک شغلی قرار دارم، این شغل هر چی می خواد باشه، می خواد یک شغل رده بالا و با حقوق و مزایای بیشتر باشه یا شغل پایین تر و با حقوق و مزایایی که کافی نیست برای من. چه شغل آزاد داشته باشم، چه شغل دولتی و کارمند، هر چه که داشته باشم، قانونی که توی کائنات نوشته شده این هستش که اگر من می خوام از وضعیت فعلی خودم یه کم بالاتر برم، مثلاً اگر موفقیت رو مثل یک پلکان در نظر بگیریم، اگر من در یک پله ای هستم و می خوام بالاتر برم، پله ای که در اون هستم، باید و باید در همین پله ای که هستم با رضایت کامل و با انجام دادن وظیفه خودم به صورت بسیار کامل بتونم به پله بالاتر برم.

این اصل فوق العاده مهمه و تجربه ای که در زندگی خودم بوده در جاهای مختلفی کار کردم و افراد مختلفی رو هم که دیدم از نظر پیشرفت کاری، من خودم هفت یا هشت سال پیش من توی کارخانه ای کار می کردم، کارخانه ای بود که محیط خیلی صنعتی داشت و دولتی بود. افرادی که اونجا بودن، خوب من با دیپلم استخدام شده بودم و رسمی هم شده بودم و خیلی خوب بود و اونجا کار می کردیم. و کسانی که با مدرک دیپلم و زیر دیپلم اونجا بودن خیلی اکثرشون، شاید بگم نود درصد این افراد همیشه شکایت و ناله می کردن. همیشه ما صبحونه می خوردیم، نهار می خوردیم، شام می خوردیم، گله و شکایت می کردن و بد گویی از کسانی که در بالا بودن، مثلاً مهندس ها، بد گویی از سرپرست ها، بدگویی از رئیس ها، بدگویی از زمین و زمان و همه چیز و فقط و فقط بدگویی.

من نوزده سالگی اونجا استخدام شده بودم، دیپلم که گرفتم، پیش دانشگاهی رو تموم کردم، اونجا استخدام می کردن و اون سامان، یک امتحان رسمی داشت که ما قبول شدیم و خدا خواست مشول به کار شدیم. ولی خوب تجربه آنچنانی توی بازار کار که نداشتیم. چشممون رو که باز کردیم به دنیای کار، فقط و فقط حرف های منفی این افراد بود… مثلاً قدیمی ها که یکی از افراد بیست یا سی سال اونجا کار می کرد، همینجور صبح تا شب اینها بدگویی می کردن. این چه وضعشه؟ فلان اینقدر می گیره، ما اینقدر می گیریم! اینهمه ما این پایین داریم کار می کنیم، فلانی اون بالا نشسته و فقط می خوره و می خوابه. چرا ما باید با ماشین عمومی بریم؟ ولی اون رئیسه ماشین شخصی داره؟ و همینجور شبانه روز منفی ها رو می دیدن و توی کار خودشون هم سعی می کردن که می نی مم کار ممکن رو انجام بدن.

برای ما خیلی جالب بود. خوب ما حالا از نسل جدیدتری بودیم و دوست داشتیم بریم بیشتر یاد بگیریم و… و اینقدر موج منفی بالا بود که یکی از اون کسانی که حول و حوش بازنشستگیش بود، می دید که من می رفتم توی این جاهای صنعتی و مسیر لوله ها رو چک کنم و برای خودم یادداشت بر می داشتم و… یه بار هم منو کشید کنار و گفت: زیاد هم نمی خواد یاد بگیری! زیاد سعی نکن یاد بگیری! اینجا هیچ خبری نیست! چیکار می کنی؟ همین که میای خوبه. حالا یا می ترسید ما یاد بگیریم و… نمی دونم چه فکری می کردن این افراد؟

ولی چیزی که بود این بود که من اون موقع که خداوند این هوشیاری و آگاهی رو که بهم خداوند داده، اون موقع که نداشتم و بعد از هفت هشت سال کار کردن توی اون سازمان دولت از ایران رفتم و دنبال تحصیل در رشته کامپیوتر توی مالزی. و زندگیم بهتر شد. ولی کسانی که بعد از هشت سال که برگشتم و از دوست های قدیمی که اونجا بودیم صحبت شد، اون کسانی که می دیدم توی هم رده های خودمون بودن و با هم استخدام شده بودیم و بین همه کسانی که اثر گرفته بودن از این افکار منفی، بعضی ها بودن که اصلاً انگار نه! منفی نبودن و خیلی هم می گفتن: نه. ما مشکلی نداریم. کارمونو می کنیم. خیلی خوب یاد می گرفتن و پیش می رفتن، الان که من برگشتم ایران و از یکی از دوستام شنیدم، اونها به مقامات و رده های خیلی بالای اون سازمان رسیدن. رده های خیلی بالا که آرزوی هر کسیه. اونها در همون سطحی که اونجا بودن و کارمند بودن، کارمند ساده یا کارگر صفر یا یه کم بالاتر از صفر، کارگر دیپلمه بودن، همون کار خودشونو به بهترین نحو ممکن انجام می دادن و راضی بودن. مهم ترین چیز این بود که از ته دل راضی بودن. این راضی بودن از ته دل خیلی توی زندگی معجزه می کنه.

یعنی اگر من امروز شغلم این باشه که توی یک اداره یا یک سازمانی مسؤل پذیرایی یا خدمات باشم. باید چایی بیارم برای بقیه. فرض کنید شغل من اینه. من می تونم این چای رو طوری بریزم که همینطور سینی چایی رو پر می کنم، توی دلم بد و بیراه بگم: یه مشت آدم تنبل اینجا نشستن، من باید برای ایناها چای بریزم، من خیلی بهتر از اینهام. نگاشون کن! من مجبورم برای اینها چایی بیارم! همه کارها رو من دارم می کنم! من باید طی بکشم! من باید چایی بیارم! ای داد بیداد! هم می تونم اینطوری چاییم رو بیارم؛ یا می تونم نگرشمو عوض کنم، هون بحث استحاله ای که دارم توی کانال آموزش میدم، خیلی با عشق این کارو انجا بدم. دوستای عزیزم، هموطنام، همکارام، خسته هستن، من یه چایی به اینها بدم، خستگیشون در بره. خدایا شکرت که من برای اینها چایی میارم که خستگی اینها در بره، یه چایی خوشمزه داغ تر و تمیز بهشون بدم. من هستم که اینجا رو تمیز می کنم که وقتی همکارام از اینجا رد میشن، لذت ببرن از تمیزی!

ببینید نگرش چقدر می تونه فرق کنه! اگر کسی مسؤل پذیرایی هست که بیسیک ترین رده یک سازمان هست، اینجوری به قضیه نگه کنه و بگه: خدایا شکرت که من اینجا هستم، توی این سازمان؛ مطمئن باشید اگر بعد از پنج سال برگردیم توی اون سازمان، این فرد توی اون مقام نخواهد بود! مطمئناً بالاتر خواهد رفت. یعنی امکان نداره کسی با شکرگزاری و اخلاص و نیت پاک کارشو به نحو احسن انجام بده و دیده نشه. حتماً دیدید بین پنج شش نفر نیروی خدماتی، یک نفر که خیلی مثبت نگر بوده، با عشق کار می کرده و هیچی از کار کم نمیذاشته، کم کم همه متوجه میشن. پیشنهادهای خوب بهش میشه. حتی رئیس ها اینو می بینن. کلاً قانون کائنات اینه. یعنی ما هر جایی که هستیم، باید بهترین خودمون رو ارائه بدیم.

برای خود من هم پیش اومده بود که مثلاً در شرکتی کار می کردم و اون کار اونقدرها باب دل خودم نبود، و نوع کارش خیلی به دلم نمی چسبید و می گفتم: ای کاش من جای بهتری کار می کردم. و یه مواقعی می شد که دیگه خسته می شدم و می گفتم: من نمی خوام در طول روز کار مفیدی انجام بدم. یه سری وظایف کلی خودم رو انجام میدم. می نی مم رو انجام میدم و دوست دارم بقیه روز رو به کارهای شخصی خودم بپردازم. و وقتی این کارو انجام دادم، خیلی جالبه که یک احساس نارضایتی از خودم در وجودم داشت شکل می گرفت! و روز به روز هم بیشتر می شد. یعنی با اینکه سعی می کردم که مثلاً روزی هشت ساعت بود، دو ساعت رو کار شرکت رو انجام بدم و شش ساعت کارهای شخصی خودمو انجام بدم. یعنی واقعاً کار دیگه ای هم نبود. ولی همینکه من شش ساعت داشتم کارهای شخصی خودمو انجام می دادم، حتی کاری انجام نمی دادم و فقط وقت تلف می کردم، حس می کردم یه چیزی در وجود من داره تخریب میشه! و یک احساس ارتعاش منفی و یک حس و حال نارضایتی از خود داره در من به وجود میاد و این ارتعاشات داره به کائنات فرستاه میشه.

چرا؟ چون ما وقتی که پا روی یک اصلی بگذاریم و از مرزهایی عبور کنم، چه بخوایم، چه نخوایم ارتعاش اون به کائنات فرستاده میشه. اصلاً به جایی رسیده بود که نتونستم بیشتر از اون چند روز به اون کار ادامه بدم، اینجوری کار کنم و زندگی کنم. جوری شد که حالم بد شد! دیدم که از خودم ناراضی ام و آخر روز اون احساس رضایت از خودمو نداشتم. خیلی ناراحت بودم از اینکه چرا من کاری انجام ندادم؟ ولی در عین حال می دیدم که کاری نبوده ها، ولی همون کار شخصی خودمو که انجام می دادم، به دلم نمی چسبید. انگار برکتی توش نبود. نوری توش نبود. و بعد بلافاصله تصمیمی گرفتم و گفتم: من از فردا جوری کار می کنم که همون هشت ساعت رو برای اون شرکت و کاری که دارم براش حقوق می گیرم و زمان من در اختیار اون شرکت هسست، اونجور کار کنم. و سریع حس و حال من عوض شد و رضایت از خودمم پیدا کردم. و اگر بعد از ساعت کاری می خواستم کاری برای خودم انجام بدم، کیفیت کار شخصی خودم هم بسیار بالا می رفت.

چون من همون بحث عزت نفس که توی فایل های دیگه هم در رابطه باهاش صحبت کرده بودیم، در وجود من شکل گرفت. من برای این وقتی که این شرکت از من خریداری کرده، احترام قائلم و کاری که براش استخدام شدم رو انجام میدم. حتی اگه اون کار هیچ ربطی به اهداف من نداشته باشه، هیچ ربطی به رؤیاهای من و حتی علائق من نداشته باشه، اگر من موافقت کنم و بیام هشت ساعت توی این شرکت کار کنم، باید و باید خودم رو تقدیم این شرکت کنم، وقت خودم، تمرکز خودم رو برای خدمت به همون جایی که هستم بگذارم.

این برای همه شغل ها صدق می کنه. پس قانون کائنات اینه که اگر ما از جایی که هستیم راضی باشیم و کم نذاریم و به قول معروف کم فروشی نکنیم، مطمئناً خدا درهای بیشتری رو به روی ما باز می کنه و به چیزهای بهتری دست پیدا می کنیم. به مقامات و رتبه های بالاتری می رسیم. به پول های بهتر. اصلاً شاید از کارمند بودن رهایی پیدا کنیم و خودمون صاحب یه کاری بشیم، دسترسی پیدا کنیم. و هیچ وقت هم دیر نیست. اگر کسی سال ها اینجوری فکر کرده، با غر زدن و نارضایتی و کم فروشی در کارش کار کرده، تصمیمی که می تونه بگیره اینه که بگه: من نگرشمو کلاً از امروز عوض می کنم و سعی می کنم نهایت خدمت رو در کاری که الان توش هستم رو انجام بدم.

و واقعاً اگر همه مردم یک کشور اینجوری فکر کنن، اون کشور گلستان میشه. و واقعاً کیفیت همه کارها و راندمان توی همه جا بالا میره. اعصاب همه راحت میشه و همه خوشحال میشن. اون خنده دوباره بر می گرده روی لب های مردم. امیدوارم ما به روزی برسیم که هر کس از خودش شروع کنه و این کارو انجام بده. هر کسی می تونه این تجربه رو داشته باشه و می تونه در محل کارش اون کارو خیلی درست انجام بده. چند روز پیش من یه کاری توی ادارات دولتی داشتم، پدر من اونجا بودن. من به پدرم زنگ زدم و گفتم گوشی رو بدن دست اون مسؤل که براشون توضیح بدم. اون مسؤل که یه خانم بود، گوشی رو گرفت، اجازه نداد من حرفمو بزنم! یعنی تا گوشی رو گرفت، گفت: سلام آقا مدارکتون مغایرت داره، پس می فرستم، خدانگهدار شما!!! اصلاً نذاشت من حرفمو بزنم! در صورتی که مدارک من مغایرت نداشت و می خواستم بگم: پرونده من فلان جاست! اجازه نداد من اصلاً حرف بزنم و قطع کرد گوشی رو! همچین شخصی وقتی اینجور کار می کنه، مطمئن باشید حال روحی درونیش اصلاً خوب نیست. چرا؟ چون نارضایتی داره. فکر می کنه اگر هر چه سریع تر قال قضیه رو بکنه و بره و طرفو رد کنه بره، توی زندگی بیشتر جلو می افته!

در صورتی که اصلاً اینجور نیست. آدم اگر با عشق کار کنه، خیلی با محبت، خیلی با عشق در حدی که می تونه، حداقل گوش بده و کار مردمو راه بندازه، خداوند اون رو در این مکان قرار نخواهد داد. مطمئن باشید. ارتقا شغلی پیدا خواهد کرد. چرا؟ چون حالش خوبه، با همه خوبه. عصبیت توی وجودش شکل نمی گیره که بخواد با همه بد رفتار کنه. کسی که اینجوری عصبیه و عجله داره و می خواد زود ماسمالی کنه و سر و تهشو هم بیاره، مطمئناً رابطه اش با رئیسش هم خوب نیست! با همکارهاش هم خوب نیست… و این باعث میشه همون جا درجا بزنه و حتی افت هم بکنه. و حتی یک روز نباشه که حالش خوب باشه. بخنده، لبخند بیاره روی لبش. توی طول روز و اون هشت ساعت کار. و خلاصه کلام اینکه اگر ما توی هر جایی که هستیم، کارمونو با عشق انجام بدیم. عشق و رضایتمند بودن از لطف خدا رو توش دخیل کنیم، مطمئناً خیلی از مشکلات خودمون و جامعه مون حل میشه و توی کاری که هستیم یا رتبه ای که توش قرار داریم، به لطف خداوند ارتقا پیدا خواهیم کرد و پول و رفاه و برکت بیشتری به زندگی ما خواهد اومد.

این فایل صوتی را از اینجا دانلود کنید.

[تعداد: 1    میانگین: 1/5]
برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

همچنین ببینید

بستن
بستن
بستن